به شاهزاده رویاهایم
این وبلاگ، مجموعه نامه هائیه برای شاهزاده رویاهام. شاهزاده ای که هنوز دارم دنبالش می گردم. عین نامه های جودی ابوت...

مجموعه آثار دکتر علی شریع مجموعه آثار دکتر علی شریع
تمام آثار دکتر شریعتی شامل کتاب، فیلم ویدئویی و سخنرانی
سایت رسمی آزمایشگاه نیـلو
پایگاه اطلاع رسانی تستهای غربالگری پیش از زایمان (سلامت جنین) و نوزادان
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 16 دی ماه سال 1390
قصه های من و بابام

امشب میخوام بگم که تنها راه عوض کردن سرنوشتمون اینه که قلبا تسلیمش بشیم. آخه منهم مثل یونانیان باستان اعتقاد دارم که در جنگ بین انسانها و سرنوشت، همواره این سرنوشته که پیروز خواهد شد. سالهاست که با هر قدمی که برای فرار از سرنوشت شومم بر می دارم سایه شومشو نزدیکتر و نزدیکتر حس می کنم. درست مثل شاهزاده ادیپ! بذارین قصه مو همراه اسطوره ادیپ براتون بگم...

در اساطیر یونان اومده که وقتی یوکاسته، ملکه شهر تبس از شاه لایوس پادشاه این شهر باردار شد، اوراکل معبد دلفی (یونانیان پیشگویان معابد رو اوراکل می نامیدند) پیشگویی کرد که پسری ازش متولد میشه که پدرش رو خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد و در نهایت شهر تبس رو ویران میکنه. پس شاه لایوس سعی کرد با سرنوشت محتوم پسرش بجنگه واسه همین بمحض تولدش به جلاد دستور داد تا اونو از شهر ببردش بیرون و همونجا بکشدش. منهم یادمه که وقتی بچه بودم مامانم که نمی خواست ما سه تا برادر مث بابامون یه آدم بداخلاق و تنها بشیم، همیشه زیر گوشمون می گفت: یه وقت اخلاق تند باباتو نگیری ها! یا به سعید که قلچماق تر از بقیه مون بود، بمحض هر رفتار تندی می گفت: «جفت بابات شدی!»

جلاد، شاهزاده کوچولو رو به یه جنگل برد اما اونم دلش نمی اومد مرگ نوزاد بیگناه رو جلوی چشماش ببینه؟ پس پشت پاشو برید و همونجا ولش کرد تا خودش از خونریزی بمیره. بعد از رفتن جلاد، صدای گریه نوزاد توجه چوپانی از اهالی شهر همسایه کورینت که همون حوالی بود رو جلب می کنه. چوپان به هوای اینکه اون در جنگل گم شده نجاتش میده و میبردش به شهرش و میده به خواهرش تا بزرگش کنه. خواهر چوپان که ندیمه پریبا ملکه زیبا اما نازای شهر کورینت بود، اسم بچه رو میذاره ادیپ (یعنی پا ورم کرده). ندیمه روزها نوزاد رو با خودش میبرد به قصر تا ضمنا انجام کارهاش مواظب اون هم باشه. البته ادیپ هم بخاطر اجداد زیباش که شاه و ملکه بودن، نوزاد بسیار زیبایی بود و مهرش به دل پریبا میفته. پس ملکه پریبا و همسرش پلیبوس شاه اونو به فرزندی قبول میکنن و ادیپ بزرگ میشه در حالی که فکر میکنه شاهزاده شهر کورینته. سالها می گذره و استعداد موروثی اجدادیش مثل هوش و دانش زیادش، بدن نیرومند و مهارت شمشیرزنیش، چهره زیبا و شخصیت مهربون و پاکدامن این شاهزاده جوون زبانزد مردم شهر میشه. کاملا نقطه مقابل چیزی که براساس پیشگویی انتظارش میرفت. منهم انقدر از مثل بابام شدن می­ترسیدم که همیشه سعی کردم با کسی بداخلاقی و تندی نکنم. یادم میاد توی 13 سالگی یه علم من درآوردی از خودم اختراع کردم بنام رفتارشناسی تا بفهمم آدمهایی که بقیه دوستشون دارن چی تو شخصیتشون دارن تا منم همونو توی شخصیتم بوجود بیارم. همیشه سعی کردم موجود مهربونی باشم و آدمها رو خوشحال کنم تا دوستم داشته باشن.

هیچ رازی رو نمیشه برای همیشه پنهان کرد. ادیپ هم بالاخره در تولد 18 سالگیش زمزمه یکی از زنان درباری که بهش حسادت می کرد رو شنید که: این بچه سرراهی، چه جوون رعنایی شده! ادیپ رنجیده خاطر بعد از جشن از پدرش پرسید و اگر چه پدرش کتمان کرد اما شاهزاده جوون تصمیم گرفت محض محکم کاری به معبد دلفی بره و از پیشگوی اونجا هم بپرسه. اما پیشگو بمحض دیدنش وحشتزده بهش گفت که تو نفرین شده ای! تو بناست پدرت رو بکشی و با مادرت ازدواج کنی و از اون چهار فرزند پیدا کنی و سپس سرزمینتو ویران کنی! ادیپ پاکدل همونجا سوگند خورد که اگر روزی چنین کاری کنه، چشمهای خودشو از حدقه دربیاره و انقدر ترسید که مبادا روزی به چنین موجود پلیدی تبدیل بشه که تصمیم گرفت هرگز به شهرش برنگرده. پس تصمیم گرفت به شهر مجاور بره که تبس نام داشت. منهم تموم زندگیم انقدر از بدخلق بودن و تنهایی می ترسیدم که همیشه سعی می کردم بجای داد و بیداد، مشکلاتمو با حرف زدن مطرح کنم. البته خیلی وقتها هم ناراحتی ها از آدمها تو دلم می موند که سعی می کردم فراموشش کنم. علاوه بر این برای نجات از تنهایی در هر مرحله جدید از زندگیم که قدم می گذاشتم بلافاصله به میون آدمها میرفتم و کلی دوستان جدید و تازه پیدا می کردم.

ادیپ در حال گذر از جاده شهر تبس به معبد دلفی، به کالسکه اشراف زاده ای برمیخوره و کالسکه ران هم بر سر ادیپ مثل یه فرد عامی فریاد میکشه که از سر راه بره کنار اما وقتی می بینه ادیپ شتابی از خودش نشون نمیده از گستاخی این مرد عامی خشمگین میشه و یکی از اسبهای ادیپ رو می کشه و به پای قهرمان می کوبه. ادیپ هم شمشیرش رو میکشه و کالسکه ران و به دنبال اون نگهبانان کالسکه هم که بهش حمله میکنن و سر آخر اشراف زاده خشمگین که میخواست یه درس عبرتی بهش بده رو هم از پای درمیاره و به راهش ادامه میده بدون اینکه بدونه این اشراف زاده پدر واقعیش شاه لایوس بوده. شاه لایوس داشته از این جاده به معبد دلفی میرفته تا از پیشگوی معبد راه خلاصی شهرش از هیولای مخوفی که در جاده شهر منزل کرده بود و رهگذران رو می بلعید رو بپرسه. ابوالهول، هیولای باهوشی بود با سر یک زن، بدن شیر و بالهای عقاب که سر راه رهگذران رو می گرفت و ازشون چیستانی می پرسید و هر کس جواب این چیستان رو نمیدونست خورده می شد. با پیدا شدن جسد شاه لایوس، اهالی تبس فکر میکنن که راهزنان اونو کشتن. پس کرایونته برادر ملکه یوکاسته پادشاه شهر تبس میشه و اون هم بعد از کشته شدن پسرش به دست ابوالهول اعلام می کند که تخت پادشاهی تبس و همسری خواهرش از آن کسی خواهد شد که بتواند معمای ابوالهول را حل کند و شر او را از سر مردم این شهر کم کند.

چند روز بعد ادیپ جوان از جاده کوهستانی به نزدیکی شهر تبس می رسه و روی صخره ها ابوالهول غافلگیرش می کنه. ابوالهول ازش می پرسه: معمایی بهت میگم که اگه جوابشو نگی می خورمت. اون چه موجودیه که صبح چهار تا پا داره، ظهر دو تا پا و عصر هم سه تا پا؟ ادیپ میگه اون انسانه که در صبح زندگیش یعنی دوران کودکی چهار دست و پا راه میره. در ظهر زندگیش یعنی بزرگسالی روی دو پا و در شب زندگیش یعنی پیری با پای سومش که عصاش باشه راه میره. ابوالهول که آماده خوردن ادیپ بود از شنیدن جواب معما، چنان یکه می خوره که یک قدم به عقب برمیداره و پاش از روی صخره ها می لغزه و همزمان ادیپ جوان شمشیرشو می کشه و بالشو زخمی می کنه. بدین ترتیب ابوالهول از کوه پرت میشه و می میره. مردم تبس جشن می گیرن و ادیپ به نهایت خوشبختی میرسه. اون میشه پادشاه جدید شهر و همسر ملکه یوکاسته. منهم بعد از سالها تلاش جهت به دست آوردن مهارتهای مختلف برای دوست داشته شدن اعم از روشهای تدریس باحال برای دانشجوهام و طراحی بازیهای لذتبخش و نوازندگی و داشتن یه روحیه شاداب و شوخ برای دوستهام و حامی مالی بودن برای فامیلهام کلی مهارت پیدا کردم که بتونم برای آدمهای اطرافم موجود جذابی به نظر برسم. الان خیلی از دانشجوهام دوستم دارن و همینطور دوستهام، فامیل و خانواده ام. قاعدتا الان دیگه وقتشه که در اوج خوشبختی باشم.

پنج سال می گذره و ادیپ از مادرش دو پسر به نامهای پولونیکس و اتئوکلس و دو دختر به نامهای آنتیگونه و ایسمنه پیدا می کنه تا اینکه طاعون سیاه شهرو می گیره و اکثر مردم شهر می میرن. ادیپ که می بینه سرزمینش ویران شده و داره از بین میره از کرایونته میخواد تا بره سراغ اوراکل معبد دلفی تا ازش علت این بلا و راه رهایی از اون رو بپرسه. منهم بعد اینهمه سال تلاش و درست در اوج موفقیت، یهو حس کردم که درون وجودم خیلی غمگینم. از اینکه بعد اینهمه آدم، هیچ دوست موندگار و عمیق چندین ساله ای ندارم که باهاش رابطه ای صمیمی داشته باشم، خیلی احساس تنهایی میکنم. پس به این فکر افتادم که برم سراغ روانشناسی تا ازش ریشه این ویرانی درونم و این احساس تنهایی رو بپرسم.

اینبار اوراکل معبد دلفی به کرایونته میگه که بخاطر پایمال شدن خون شاه لایوس، خدایان خشمگین شدن و طاعون رو فرستادن و تا مردم تبس انتقام این خون رو نگیرن طاعون از شهر نمیره. ادیپ که اینو می شنوه تصمیم می گیره هر جور که شده قاتل لایوس رو پیدا کنه و اعلام می کنه که اونو از کشور تبعید خواهد کرد پس شروع به تحقیق می کنه. در همین تحقیقاته که از ملکه یوکاسته پیشگویی فرزند شاه لایوس رو می شنوه و همزمان پیکی از کورینت میرسه که خبر مرگ پدرخوانده ادیپ رو بهش میده و بهش میگه که پلیبوس پدر واقعیش نبوده. واقعیت برملا میشه و ملکه یوکاسته بلافاصله خودشو می کشه و ادیپ هم همونجا با سنجاق سینه مادرش چشمهاشو کور میکنه. درست همونطور که در معبد دلفی سوگند خورده بود! علاوه بر اون، برای نجات شهر از چنگال طاعون، ادیپ رو از شهر تبعید میکنن. منهم وقتی داستان زندگی پدرم رو از اقوام و دوستان قدیمیش پرسیدم فهمیدم که پدرم هم مث من در تموم سالهای زندگیش بین همه دوستها و اقوامش به شوخ طبعی و حمایت مالی مشهور بوده و فقط توی فضای خونه و برای خانواده اش خیلی اخمو بوده. بعد دیدم که منهم همینم. چون نمیتونم ناراحتی های توی دلمو خالی کنم، سعی می کنم زیاد به آدمها نزدیک نشم تا ناراحتم نکنن. با افزایش ناراحتی هام هم بجای خالی کردنش رابطه مو باهاشون قطع می کنم. و چون با خانواده ام و مادرم نمیتونم رابطه مو قطع کنم پس باهاشون در روز کمتر حرف میزنم تا برام ناراحتی پیش نیاد. اگر هم ناراحتی از خانواده ام انقدر زیاد شه که نتونم تحمل کنم، بالاخره میترکم و عین بابام با کلی خشم و ناراحتی بروزش میدم! و این شد که هر چی بین آدمهای غریبه تر، شادابتر و شوخ تر هستم، تو خونه منزوی تر و کم حرف ترم و بیشتر توی خودمم. الان می فهمم که علت اینکه تموم این سالها دلم نمیخواست آلبوم عکسهای قدیمی مو نگاه کنم این بود که نمیخواستم از احساس دلتنگی برای دوستان قدیمیم آزرده بشم و احساس تنهایی بهم دست بده اما همین هم باعث میشد که هیچوقت واسه شون زنگ نزنم تا احوالشونو بپرسم.

و این همه این فرار از دلتنگی و تنهایی باعث شده که هیچ دوست قدیمی ای با رابطه جدی و پیوسته برام باقی نمونه. الان می دونم که منهم مثل ادیپ کور بودم و هر قدمی که برای فرار از سرنوشت شومم برمی داشتم، در دراز مدت یک قدم به سوی تنهاتر شدن بوده. الان میدونم که سرنوشتم داره روز به روز بیشتر شبیه پدرم میشه و شاید تنها راه نجات ازش اینه که بپذیرم که سرنوشت شومم از من قویتره و انقدر ازش فرار نکنم. شاید اینجوری با زندگی کردن توی تنهایی، بتونم دلتنگی هامو وقتی از دوستهام دورم تحمل کنم و زودی جاشونو با دوستهای تازه پر نکنم. شاید اینجوری با تمرین بدخلقی، بتونم ناراحتی هامو وقتی که هنوز کوچیکن از دلم خالی کنم و نذارم انقدر تو وجودم زیاد بشن که رابطه هامو از بیخ از بین ببرن. باید تن بدم به سرنوشتم تا بتونم عوضش کنم. قبل از اینکه مث ادیپ دیر بشه برام...

پنجشنبه 15 اردیبهشت ماه سال 1390
محض یه لبخند!

وقتی دوست عزیزم سینا پرتوی بهم گفت که برام یه شعر سروده و اونو واسم فرستاد، با خوندنش کلی خندیدم و دلم نیومد آپش نکنم ولی پیش پیش بگم نامرده هر کی از استعاره­های پنهان در این شعر سو،استفاده کنه و از این به بعد منو گیسو کمند صدا بزنه ها!!! D:


ای که پیشانیت چون قدت بلند

طاق ابرویت کمان زلفت کمند

از زمانی که تو ورزش کرده ای

                   یک نه بل صد دل تو آبش کرده ای

تو خدای بازی و افسانه ای

                   گاه تند و گه متین گپ میزنی

گر تو می خواهی وصال ملودی

                   پس نکن وقتت تلف تو بیخودی

ای که دلها را به مهر آب می کنی

                   پس چرا اینقدر دیر آپ می کنی؟

پنجشنبه 7 بهمن ماه سال 1389
متاسفم

خیلی وقته که علاقه مو به حرف زدن از دست دادم.

واسه همینم شرمنده همه دوستان با محبتم هستم که جوابشونو در این مدت ندادم.

اما این یکی رو اگه نگم تو دلم خواهد موند!

یکشنبه حسن کچل بعد از تحمل سه سال سرطان مرد.

اگه نمی شناسینش پست حسن کچل که در مهرماه 1387  نوشتم رو بخونین.

دلم خیلی گرفته...


جمعه 22 مرداد ماه سال 1389
تقصیر کیه؟

طانا : برادران و خواهران گوزوی عزیز! امروز میخوام شما رو با یه بازی زیبا و هیجان انگیز که به دلیل گستردگی و رواجش در فرهنگ سراسر شکوه و افتخار کشور عزیزمون بحق جا داره اونو بازی ملی کشور ایران بنامیم، آشنا کنم تا وقتی دور همید اوقات فراقت تونو باهاش غنی کنید! اسم این بازی فرحبخش «تقصیر کیه؟» نام داره و مثل بازی «یه مرغ دارم» انجام میشه! بازیکنان دور هم جمع میشن و نفر اول باید یه بهانه ای پیدا کنه و بعد میگه: «یه مرغ دارم روزی 5 تا تخمش میشکنه! تقصیر حسنه!» بعد حسن میگه: «چرا تقصیر منه؟» نفر اول می پرسه «پس تقصیر کیه؟» و حسن جواب میده: «تقصیر رضاست!» حالا رضا باید بگه «چرا تقصیر منه؟» و حسن بپرسه «پس تقصیر کیه؟» و بحث به همین شکل ادامه پیدا می کنه تا یکی کم بیاره و جواب نده تا مقصر بشه و همه دعواش کنن!

البته این شکل اولیه این بازیه که بسیار بیمزه هست پس سعی کنید بهانه بهتری از شکستن تخم مرغهاتون پیدا کنید. مثلا اگه بچه تون افتاد زمین و زانوش خون اومد و گریه کرد تا دلتونو بسوزونه و دلداریش بدید، گول نخورید و حتی پیش از اینکه به دادش برسید، دعواش کنید که «چرا پات خون اومده؟! تقصیر توئه!» چون هر چی بهانه طبیعی تر باشه و حریفتون زودتر عصبی بشه احتمال اینکه کم بیاره و ببازه بیشتره! البته می تونید وقتی طرف پرسید: «چرا تقصیر منه؟» بهش فرصت ندید به این راحتی تقصیرو از خودش منحرف کنه و بجای دادن جواب «پس تقصیر کیه؟» یه دلیل هم اضافه کنید مثلا بگین «چون مواظب راه رفتنت نبودی!» درسته که دلیلتون چرت و پرته و هیچ بچه نه ساله ای تو دنیا قادر نیست حواسشو مثل یه آدم بالغ جمع کنه که بتونه موقع دویدن، زمین نخوره یا هیچوقت ظرفی رو نشکنه و چیزی رو گم نکنه، اما اگه همین دلیل الکی رو هم سرش داد بزنین و بهش فرصت فکر کردن ندین، حریفتون باورش میشه و می بازه!

مامان مسعود که از بازیکنان نامدار این عرصه بشمار میاد، اینجور موقع ها، همزمان از تکنیک توسری هم استفاده می کرد تا یه پیروزی بی تردید بدست بیاره! بحدی که مسعود بعد 20 سال هنوزم که رد زخم روی زانوی چپ شو می بینه، درد خونریزی شدید زانوش یادش نمیاد اما ترس از توسری مامانشو کاملا یادشه!

حواستون باشه اگه حریفتون گفت من از این بازی خسته شدم! چرا یه بازی دیگه نمی کنیم؟ بدونین بازیکن بی جنبه ایه که کم آورده و سعی داره بازی رو بهم بزنه پس همینو بکنین یه بهانه تازه واسه شروع دور جدیدی از بازی و بگین «یعنی توقع داری من دست از انتقاد سازنده بردارم تا تو هیچ وقت اصلاح نشی؟! تو همیشه همینو میگی و هیچوقت خودتو اصلاح نمی کنی! پس تو خیییییلی بیشتر مقصری!!!» تا دور جدیدی از بازیها رو شروع کنین! و اون اگه از دنباله حرکات موسوم به واریانت «بازی دوستانه» استفاده کرد و گفت «خوب اگه میخوای بهم کمک کنی تا اصلاح بشم بذار وقتی که اعصابم آرومه، دوستانه حمایت و تشویقم کن!» پاسخ برنده سعید هاشمیان در مسابقات قهرمانی سال 1989 در برابر مسعود رو به کار بگیرین که گفت : «هزار بار به زبون خوش گفتم و جواب نداد. واسه اصلاح مامان، چاره ای جز این واسم نمونده!» مسعود در برابر این استدلال تسلیم شد و با این حرکت درخشان، سعید برای ده سال متوالی برنده امتیاز «حق داد کشیدن سر مامان بخاطر خیر و صلاح خود مامان» شد! (واریانت اصطلاح شطرنج بازهاست به معنی یکی از دنباله حرکتها برای ادامه بازی)

این بازی رو همه جا میشه انجام داد! هر وقت یه زن و شوهرو دیدین که دارن با هم دعوا میکنن یا والدین و بچه ها، همکاران، دوستان و کلا هر جا که صدای دعوا شنیدین بدونین حتما دارن همین بازی رو انجام میدن! بهانه هم همه جا پیدا میشه! اگه تو مهمونی دور هم بودین و بهانه ای نبود از بهانه های آدمهای غایب جمع استفاده کنین و پشت سرشون حرف بزنین و بهم اثبات کنین که چقدر فلان رفتارشون در فلانجا اشتباه بوده! یا اگه روتون نمیشه پشت سر آشنایان غیبت کنید، بحث فوتبال یا سیاست رو بکشین وسط تا با دلایلی تازه تر برای صدمین بار اثبات کنین کی بده و کلا همه چی تقصیر کیه؟ (بد نیست بدونین هدف اکثر مردم از دنبال کردن اخبار روزنامه ها و اینترنت، بدست آوردن دلایل تازه واسه استفاده در بازیهای آتیه!)

این کاره که بشید تو تاکسی و بقالی و هر جا که بودید، ترافیک و چاله چوله ها و گرونی رو بهانه می کنین تا سر صحبت رو با راننده باز کنین که تقصیرش گردن کدوم مسئوله؟ حتی وزیر امور خارجه هم بشین بجای گشتن دنبال راه حل، همیشه مشکلات بین المللی رو بهانه می کنین که همه اینها تقصیر فلان کشوره!

کلا فلسفه این بازی براساس این فرض شکل گرفته که هر وقت یه اتفاق بدی می افته حتما یه آدم بدی هست که تقصیر اونه و فقط کافیه پیداش کنی و البته در همین جا، جا داره تشکر کنم از هنرمندانی که با ساختن سریالهای فارسی، صبح تا شب به مردم تلقین می کنن که همیشه یه تعداد آدمهای بد بین آدمهای خوب هستند که همه چی تقصیر اونهاست و اعلام برائت کنم از نویسندگان فریب خورده سریالهایی مثل Lost که بعد از صد قسمت، بلد نیستن تقصیرو گردن کسی بندازن و آخرشون حتی از اون شکنجه گر عراقیه هم خوشت میاد و حس می کنی نمیتونی اونو واسه این همه جنایتش، سرزنش کنی و اگه خودت هم گذشته اون داشتی، مثل اون می شدی!

و البته یه عده معدود خیلی عقده ای هم هستن که از بس باختن و جنبه باخت نداشتن، تیشه به ریشه این بازی ملی می زنند و به پرسش مقصر کیه؟ جواب میدن این همه دردسر و بهانه و بدبختی تو فوتبال و سیاست و اقتصاد و خانواده و ...، همش تقصیر همین بازیه! و از حرکات واریانت «بهسازی اوضاع»  استفاده میکنن که «باید جای شمردن خطاهای بقیه، ببینیم چه کاری از دست ما بر میاد که این مشکل حل بشه. تا وقتی که همه بجای فکر کردن به خطاهای خودشون، خطاهای بقیه رو میشمرن و آدم ضعیف، مقصر و بد و شایسته سرزنش شمرده میشه، هیچ کس حاضر نمیشه خودشو ضعیف ببینه و اصلاح کنه.» در حالیکه هر بازیکن حرفه ای این بازی میدونه که اگه بهانه برطرف بشه دیگه بازی حال نمیده پس معمولا پس از تعیین بازنده این بازی، برندگان برای اصلاح اوضاع از واریانت «به من چه؟» استفاده می کنن و مسئولیت رفع مشکل رو به عهده بازنده می سپرن چون بهشون هیچ ربطی نداره!

اصلا لذت این بازی در خالی کردن عقده مقصر بودنشه و خوبیش اینه که عقده رو سر یکی دیگه خالی می کنین تا بازنده عقده تونو جمع کنه و به نوبه خودش در بازی بعدی به خودتون یا یکی دیگه پس بده! نهایتا اگه از همه باختین سر بچه ها خالی کنین چون اونها قوانین بازی رو بلد نیستن راحت می بازن و چون نمی فهمن این یک بازیه برای خالی کردن عقده ها، واقعا باورشون میشه که یه موجود مقصر و بد هستن و انقدر عقده ای میشن که تموم زندگیشون هم خالیش کنن، سبک نمی شن و اینجوری نسل به نسل این بازی در خانواده تون ارثی میشه! خدایی همگانی تر و ملی تر از این بازی، بازیی تو ایران می شناسین؟

رن : ببند دهنتو طانا! مسخره بازی بسه. مسعود خیلی دلش گرفته و بازم یاد اون شبی افتاده که با پدرام تو جاده بابلسر تصادف کردن و ماشین پدرام که تازه یه ماه بود خریده بودنش، سه میلیون خسارت دید و وقتی پدر پدرام سر رسید، بجای دعوا کردن پدرام رنگ پریده، اونو بغل کرد و پیشونی شو بوسید. و مسعود مرد از شدت حسودی...

پی نوشت : شما از خاطرات باختهای بزرگ زندگی تون بنویسین! واریانت های تکراری و تاثیرشون روتون و واکنش تون نسبت بهشون...

جمعه 25 تیر ماه سال 1389
آخرین نگاه پدرم

همیشه روز تولدت فرصت خوبیه واسه اینکه یه نگاه به سالی که گذشت بندازی و ببینی که چقدر به طرف رویاهات رفتی و تصمیم بگیری که دلت میخواد در سال آینده چه تغییری توی مسیر زندگیت بدی.

اما امسال وقتی مثل هر سال داشتم از خودم می پرسیدم که زندگی رویایی من چه شکلیه، یاد آخرین نگاه پدرم پیش از مرگش افتادم! کیفیت عجیبی در این نگاه بود که باعث شده پررنگ ترین خاطره من از پدرم باشه.

یادم میاد که اون روز من سوم دبیرستان بودم و داشتم تو اتاقم یه رمان می خوندم که صدای ناله های پدرمو شنیدم. دو هفته از بیماریش می گذشت و انقدر بدنش ضعیف شده بود که نمی تونست حرف بزنه و خواسته هاشو با ناله بهمون خبر می داد.

رفتم اتاقش و بهش گفتم: چیزی میخوای بابا؟ منتظر بودم تا نگاهش به پارچ آب یا دارو یا لگن ادرارش اشاره کنه، اما اون فقط بهم خیره شد و حرکتی نکرد. گفتم یه کم صبر کنم شاید جوابی بده. پس بالای سرش ایستادم و داستانمو ادامه دادم. اما وقتی دیدم جوابی نمیده شونه هامو بالا انداختم و برگشتم به اتاقم که دوباره صدای ناله اش بلند شد.

بازم رفتم بالای سرش و پرسیدم چی میخوای بابا؟ اما اون بازم جوابی نداد و فقط با اون حالت عجیب نگاهش بهم خیره شد. برای یه لحظه به چشماش نگاه کردم و نمیدونم از کجا فهمیدم که اون به چیزی احتیاج نداره و فقط میخواد کنارش باشم. پدری که حتی تو سن 91 سالگی هم، رئیس بی چون و چرای خونه بود و همه از اخمش می ترسیدن، از تنهایی ترسیده بود! پس بی هیچ حرفی بالای سرش ایستادم و همونجا به خوندن داستانم ادامه دادم. و این تنها دفعه ای بود که تو زندگیم حس کردم پدرم انسانیه که قلب داره و محتاج محبته.

و پدرم صبح روز بعدش مرد. در حالی که سی سال بود با پسر و دختری که از همسر اولش داشت، قهر بود و به نامه عذرخواهی و درخواست آشتی دخترش که دو سال قبلش از آمریکا براش فرستاده بود، حتی جواب هم نداده بود. پدرم مرد در حالی که پنج سال بود با تمام برادرهاش سر تقسیم ارثیه خواهر فوت شده اش، قهر کرده بود. پدرم مرد در حالی که مادرم، تنها کسی که در لحظه مرگ بالای سرش بود، هنوز که 15 ساله از مرگش میگذره بخاطر اخلاق تندش نتونسته ببخشدش و یکبار از ته دل بگه خدایا بیامرزش. پدرم مرد در حالی که من و برادرهام هیچکدوم انقدر ازش محبت ندیده بودیم که انقدر دلمون براش تنگ بشه که تو مراسم تدفینش حتی یه قطره اشک براش بریزیم.

(یادم میاد لحظه ای که بدنشو شستن و گذاشتن جلومون تا ببوسیمش و ازش خداحافظی کنیم تنها خاطره ای که با بیاد آوردنش یه لحظه اشک تو چشام جمع شد یاد همین نگاه آخرش بود.)

فکرشو بکنین! عجیب نیست که انسانی 91 سال فرصت داشته باشه واسه محبت کردن و بعد از این همه مدت، حتی یه نفر از اعضای خانواده شو هم نگه نداشته باشه که در لحظه مرگش کنارش بشینه و دستشو بگیره!

نه اینکه پدرم رو ما دست بلند کنه یا بهمون توهین و بی احترامی کنه نه، فقط حرف محبت آمیزی، بوسه ای، آغوشی، درددلی یا محبتی ازش یادم نیست.

مامانم می گفت آخرین کاری که پدرم پیش از مرگش انجام میداد، این بود که با لباسهای نجس از ادرار غیر قابل کنترلش، دائم سرشو میذاشت رو مهر و بصورت پرت و پلا داشت جملات نمازو زیر لب زمزمه می کرد. با عجله زیادی که می دونست وقتش داره تموم میشه و داشت آخرین تلاشهاشو می کرد.

الان میدونم که چرا همیشه اعتقاد دارم بهترین زندگی، زندگی ای هست که لحظه مرگم وقتی از جلوی چشمام میگذره، لبخندی به لبم بشینه و با آرامش بمیرم. و چرا منی که در این 15 سال این همه فاتحه واسش خوندم، حتی یکبار هم نرفتم سر قبرش تا تنهائی شو حتی پس از مرگش ببینم. و چرا هر بار که موری، مرگ پدرش در ترس و تنهایی رو تعریف می کرد، ناخودآگاه گریه ام می گیره. و چرا از خشم و داد زدن سر آدمها که روش پدرم برای حفظ حکومتش بر اطرافیانش بود، انقدر بدم میاد. و چرا هر سال لحظه تولدم که میخوام دستاوردهای سال گذشته مو بشمرم، از خودم می پرسم که خانواده، دوستان، فامیلها و دانشجوهام چقدر بیشتر از پارسال دوستم دارن؟

فکر کنم همه شما هم مثل من، خصوصیاتی رو در والدینتون می شناسین که دوستشون دارین یا ازشون خوشتون نمیاد. خصوصیاتی که چه بخواهیم و چه نخواهیم از والدینمون به ما و از ما به فرزندانمون، ارث میرسن. مثل همین خصوصیت پدرم که کم و بیش در تمام مردان خانواده هاشمیان وجود داره و به رگ هاشمیان ها معروفه! خصوصیتی که در لحظات ترس و احساس ضعفم، خشمی بسیار بیرحمانه و برنده و سرد در وجودم جاری می کنه و شهامتی تا سرحد مرگ بهم میده. خشمی که سالهاست دارم سعی می کنم بجای جاری کردنش به سوی اطرافیانم، اونو به طرف نقطه ضعف ها و ترسهای درونی خودم هدایت کنم تا روحم و ترسهامو با صداقتی بیرحمانه ببینم و هرچقدر هم که بزرگ باشن، باهاشون روبرو بشم و ازشون بگذرم.

شما بگین از خصوصیات آزاردهنده یا دوست داشتنی والدینتون و تاثیرشون در زندگیتون...

و بابا! امیدوارم هر جا که هستی خدا ببخشدت و بیامرزدت... و اگه داری منو می بینی، بخاطر به ارث گذاشتن این بزرگترین وحشت زندگیم توی وجودم و در عین حال بزرگترین نیروی وجودم برای رسیدن به خوشبختیم ازت ممنونم.

یکشنبه 16 خرداد ماه سال 1389
نتیجه آمارهای بی ادبی

همه خوانندگان عزیز ببخشید که پرداختن به این مطلب بی ناموسی انقدر طول کشید! آخه دلم میخواد جمع بندی خودمو از آمار و اطلاعاتی که به دست آوردم بگم. قول میدم که این آخرین پست در مورد این موضوع اعصاب خورد کن باشه!

بحث های زیادی راجع به ازدواج موقت شد اما گمونم همه مسلمونها اعتقاد دارن که بی بروبرگرد، ازدواج موقت یکی از قوانین صریح اسلامه. (کتاب نظام حقوقی زن در اسلام مطهری یکی از کتب مرجع درس زن در اسلام در پایه پنج حوزه علمیه خواهران ایران هست!)

حالا اینکه چرا حداقل مسلمونها که موظف به تسلیم در برابر قوانین صریح پروردگار هستند چرا دارند بجای تسلیم در برابر این امر به رد و تائید اون براساس نظرات شخصی شون می پردازند و حتی متدین ترین شون هم که به این دوستی های خیابونی هزار تا ایراد معنایی و اجتماعی می گیره چرا دنبال یک ازدواج موقت از نوع صحیحش برای خودش نمیره یا برای دختر و پسرش اذن و اجازه پدر رو که بناست ابزاری باشه واسه تشخیص همسر موقت مناسب فرزندش، سوءاستفاده میکنه و بی هیچگونه بررسی، تمامی دختران و پسران روی زمین رو به عنوان همسر موقت فرزندش نامناسب تشخیص میده تا به این بهانه از اجرای این فرمان نجات پیدا کنه، جای بررسی داره.

شاید متاسفانه هیچکدوم شون نمیدونن سوره تحریم در قرآن درباره همین تحریم روابط جنسی جامعه مون نازل شده!

داستان این سوره از این قراره که یه روز پیامبر، حفصه همسرش رو می فرسته خونه باباش و با کنیزش ماریه خلوت می کنه (در قرآن اومده که هر مردی علاوه بر همسرش میتونه با کنیزانش هم رابطه جنسی داشته باشه!) که حفصه برمی گرده و با دیدن اوضاع خیلی بهش برمی خوره که چرا پیامبر با داشتن همسر به این جوونی، سراغ کنیزش رفته! پیامبر هم برای ناراحت نشدن حفصه، واسه اش سوگند می خوره که دیگه کاری به کار کنیزهاش نداشته باشه.

و در همین لحظه دو آیه اول سوره تحریم نازل میشه که :

"ای رسول چرا آنچه را که خداوند برایت حلال گردانید را برای خودت حرام کردی تا همسرت از تو راضی باشد؟

پس سوگندت را بشکن که خدا خیر و صلاح شما بندگان را بیشتر از خودتان می داند چرا که خدا داناتر از شماست!"

آره، خانواده های ایرانی هم اون چیزی رو که خدا براشون حلال کرد رو بر خودشون حرام کردند چون مطمئن نبودند خدا خیر و صلاحشونو بهتر از خودشون بدونه! و چنین شد که حضرت علی راجع به تحریم ازدواج موقت که نخستین بار در عهد عمر فرمانشو صادر کرد، گفت :

"متعه یا عقد موقت رحمتی است که خدا بوسیله آن بر بندگان خود رحم کرد و اگر نهی عمر از آن نبود، به تحقیق جز انسانهای بدبخت و سیه روز کسی زنا نمی کرد."

شاید اگه به پشت دلایل مون برای رد عملی هرگونه رابطه (چه درست و چه نادرستش) بریم می بینیم که یه چیزی در وجودمون باعث میشه خودمونو از خدا داناتر بدونیم و به صحت نظر خدا در مورد خیر و صلاحمون خیلی مطمئن نباشیم.

اما شاید بهتر باشه بجای انداختن همه تقصیرها به گردن خانواده ها خودمونو بذاریم جاشون و ببینیم اگه ما می دونستیم با ازدواج موقت دخترمون، اون دیگه باکره نخواهد بود و درصد قابل توجهی از پسرها، دیگه حاضر به ازدواج با اون نخواهند شد، آیا حاضر بودیم چنین اجازه ای بهش بدیم؟

گمونم تا وقتی پسرها براشون باکرگی همسرشون مهمه حق ندارن شاکی بشن که چرا دخترها تن به ازدواج موقت نمیدن.

راستی! من آمارمو از  سیصد و هفتاد و هشت نفری که در وبلاگ یادداشتهای یک دختر ترشیده، زندگی جنسی شونو نوشته بودن جمع کردم. (آدرسشو می تونین از پنجمین کامنت پست هزار حرف نگفته بگیرین. من متن همه شونو در یک فایل word به آدرس

http://s1.picofile.com/nazarat/Documents/Comments.doc.html قرار دادم و اونها رو داخل Excell به آدرس http://s1.picofile.com/nazarat/Documents/Comments%20Excell.xls.html   وارد کردم تا هر گونه آمار دیگه ای رو هم خودتون بتونین بگیرین.)

درسته که این آمار شاید فقط مال جامعه آماری وبلاگ خونهاست و شاید بعضی نظراتش هم چاخان باشه، اما توی این قحطی اطلاعات از هیچی بهتره! (قحطی اطلاعات اصطلاح جالبیه که وقتی برای تکمیل آمارم به دادگاه خانواده بابل سر زدم تا دلایل طلاق ها رو جویا بشم و بهم گفتن این آمار محرمانه هست و به کسی نمیدن به ذهنم رسید!)

شاید تنها مزیت این آمار این باشه که چون هر کدومتون تنها می تونین یه مسیرو در زندگیتون امتحان کنین، با دونستن نتیجه این آمارها خواهید تونست با توجه به سرنوشت سایرین بفهمین اگه یه راه دیگه رو از نظر جنسی تو زندگیتون در پیش می گرفتین احتمالا با چه سرنوشتی روبرو می شدین!

از هر سه دختر مجرد یکی تجربه سکس رو داشته و موافق رابطه هست، یکی هم باور داره که رابطه نادرسته و یکی هم رابطه نداره اما به شدت تحت فشاره(در حال خودارضایی یا تحمل فشار شدید جنسی).

بین پسرها هم تقریبا همین نتایج فوق برقراره. یعنی یک سوم پسرها دارای این تجربه و موافق اون پیش از ازدواجن و بقیه مخالف!

اما پس از ازدواج 30% تجربه کنندگان این رابطه، پشیمون شدن اما عجیب اینه که 40% کسانی که این رابطه رو تجربه نکرده بودن هم از تجربه نکردنش پشیمون شدن. دلایلش زیاده مثلا بعضی ها گفتن انقدرها هم که فکر می کردند مهم نبوده. یا از 30 دختری که بدون تجربه رابطه، ازدواج کرده بودند یک سومشون دچار مشکل شدید در رابطه جنسی با همسرشون بودند که منجر به طلاق، خیانت یا تحمل شده بود.

و به این ترتیب موافقین تجربه این رابطه، از 33% مجردین به 53% متاهلین رسید.

در آخر حس می کنم بزرگترین دلیل این همه تحریم بر نمی گرده به پاکی فطرت ما و اطاعتمون از پروردگار، بلکه ناشی از احساس گناهمون از چنین رابطه ای یا به اصطلاح روانشناسان همون واپس زدگی جنسیه!

اگه قبول ندارین گوشی تلفن رو بردارین و به دفتر پاسخگویی به شبهات دینی آیت الله روحانی در قم (به شماره 7743538-0251) زنگ بزنین تا بدونین که فتوای ایشون اینه که هر دختر مجردی که از سن بلوغ جنسی بگذره و به بلوغ عقلی برسه، برای ازدواج موقت نیازی به اجازه پدرش نداره! (سن بلوغ عقلی در ایران 18 ساله که بعدش گرفتن گواهینامه و ... مجازه!)

شاید وقتی بفهمین گناهی در این رابطه نیست، اون وقت متوجه بشین چیزی بیشتر از گناه داره جلوتونو می گیره! یه احساسی شبیه احساس عدم پاکدامنی، حس خجالت، عذاب وجدان یا اگه براتون پذیرفتن حضورش مشکل باشه ناخودآگاه حس می کنین که هر کی داره مخالفتون حرف میزنه بجای اینکه حرفشو تا آخر گوش کنین و بعد صحت و سقمشو بررسی کنید همون وسط ها تند تند توی هر تیکه از حرفهاش دنبال یه تناقض و ایراد می گردین. اسم این احساس، واپس زدگی جنسیه!

شاید اینجوری بفهمین چرا اکثر متاهلین جامعه آماری اون وبلاگ، اگه از تجربه این رابطه پیش از ازدواجشون پشیمون شدن، بخاطر احساس گناهش بوده نه تبعات فیزیکیش!

خود من که بعد از خوندن بد و بیراه های سینا و نیما، تا چند ساعت انقدر عصبی و بهم ریخته بودم که بعدش فهمیدم علت اینهمه عصبیت اینه که ته دلم به سینا و نیما حق میدم و خودمو به صرف این اعتقادم  یه موجود هرزه میدونم! من اون موقع بود که فهمیدم این احساس گناه چقدر تو عمق وجودم نیرومنده و چرا تا بحال با این اعتقادم هرگز نتونستم به طرف چنین رابطه ای برم!

البته من نمیخوام این احساس گناه تا پایان عمر بر من مسلط باشه و زندگی منو تحت سلطه خودش بگیره چون میدونم اگه از این احساس گناه خلاص نشم، تجربه این رابطه هر زمان که باشه، بجای تنوع و  طراوت و آرامش برام بی توجهی و عادت و روزمرگی به همراه خواهد داشت!

به امید روزی که فرزندانمون اگه امنیت اقتصادی، شغلی، فرهنگی و آرامش روانی ندارن لااقل در تمام دوران نوجوونی و جوونی شون، صبح تا شب تو تمام لحظه های زندگیشون جای خالی این نیاز تمام فکر و ذهنشونو پر نکنه...

به امید روزی که از شدت این نیاز، این همه پسر عقده ای یا دریده یا این همه دختر افسرده و عصبی تو این کشور نباشه...

جمعه 7 خرداد ماه سال 1389
روابط جنسی جوانان در اسلام

نظر من راجع به روابط جنسی پیش از ازدواج اتفاقا، خیلی شبیه برداشت شهید مطهری از نظریات اسلامه. در صفحه 56 کتاب نظام حقوقی زن در اسلام میگه :

«یکی از قوانین درخشان اسلام از دیدگاه مذهب جعفری که مذهب رسمی کشور ماست اینست که ازدواج به دو نحو میتواند صورت بگیرد : دائم و موقت»

اگه صفحات 56 تا 58 این کتاب رو که در شرح ازدواج موقته رو بخونین، می بینین که ازدواج موقت همون دوستی رایج در جامعه ما هست منتها منحصر بین دو نفر. اینکه هزینه خورد و خوراک و پوشاک و ... با کی باشه، قراردادیه. زندگی پیش هم یا جدا از هم اختیاریه، در ازدواج دائم مرد مسئول مصالح خانواده است ولی در ازدواج موقت اختیاری است و ...

دلایل مطهری در لزوم حضور ازدواج موقت در جامعه هم شنیدنیه. متن صفحات 58 تا 61 کتاب رو در زیر عینا آوردم :

"زندگی امروز و ازدواج موقت

چنانکه قبلا دانستیم ، ازدواج دائم مسئولیت و تکلیف بیشتری برای زوجین‏ تولید میکند ، بهمین دلیل پسر یا دختری نمیتوان یافت که از اول بلوغ‏ طبیعی که تحت فشار غریزه قرار میگیرد آماده ازدواج دائم باشد . خاصیت‏ عصر جدید این است که فاصله بلوغ طبیعی را با بلوغ اجتماع و قدرت تشکیل‏ عائله زیادتر کرده است . اگر در دوران ساده قدیم یک پسر بچه در سنین اوایل بلوغ طبیعی از عهده شغلی که تا آخر عمر بعهده او گذاشته میشد برمیاید ، در دوران جدید ابدا امکان پذیر نیست . یک پسر موفق در دوران‏ تحصیل که دبستان و دبیرستان و دانشگاه را بدون تأخیر و رد شدن در امتحان‏ آخر سال و یا در کنکور دانشگاه گذرانده باشد در 25 سالگی فارغ التحصیل‏ میگردد و از این ببعد میتواند درآمدی داشته باشد . قطعا سه چهار سال هم‏ طول میکشد تا بتواند سر و سامان مختصری برای خود تهیه کند و آماده ازدواج‏ دائم گردد . همچنین است یک دختر موفق که دوران تحصیل را میخواهند طی‏ کند .

جوان امروز و دوره بلوغ و بحران جنسی

شما اگر امروز یک پسر محصل هجده ساله را که شور جنسی او باوج خود رسیده است ، تکلیف بازدواج کنید بشما میخندند . همچنین است یک دختر محصل شانزده ساله . عملا ممکن نیست این طبقه در این سن زیر بار ازدواج‏ دائم بروند و مسئولیت یک زندگی را که وظایف زیادی برای آنها نسبت‏ بیکدیگر و نسبت بفرزندان آینده‏شان ایجاد میکند بپذیرند .

کدامیک ؟ رهبانیت موقت یا کمونیسم جنسی یا ازدواج موقت ؟

از شما میپرسم ، آیا با این حال، با طبیعت و غریزه چه رفتاری بکنیم ؟ آیا طبیعت حاضر است بخاطر اینکه وضع زندگی ما در دنیای امروز اجازه‏ نمیدهد که در سنین شانزده سالگی و هجده سالگی ازدواج کنیم ، دوران بلوغ‏ را بتأخیر بیندازد و تا ما فارغ التحصیل نشده‏ایم ، غریزه جنسی از سر ما دست بردارد؟ آیا جوانان حاضرند یکدوره "رهبانیت موقت" را طی کنند و خود را سخت تحت فشار و ریاضت قرار دهند تا زمانیکه امکانات ازدواج دائم پیدا شود ؟ فرضا جوانی حاضر گردد رهبانیت موقت را بپذیرد آیا طبیعت حاضر است از ایجاد عوارض روانی سهمگین و خطرناکی که‏  در اثر ممانعت از اعمال غریزه جنسی پیدا میشود و روانکاوی امروز از روی‏ آنها پرده برداشته است صرفنظر کند؟ دو راه بیشتر باقی نمیماند ، یا اینکه جوانان را بحال خود رها کنیم و بروی خود نیاوریم . بیک پسر بچه اجازه دهیم از صدها دختر کام برگیرد ، و به یک دختر اجازه دهیم با دهها پسر رابطه نامشروع داشته باشد و چندین بار سقط جنین کند . یعنی عملا کمونیسم جنسی را بپذیریم .

راه دوم ، ازدواج موقت و آزاد است . ازدواج موقت در درجه اول زن را محدود میکند که در آن واحد زوجه دو نفر نباشد ، بدیهی است که محدود شدن‏ زن مستلزم محدود شدن مرد نیز خواه ناخواه هست. وقتی که هر زنی بمرد معینی اختصاص پیدا کند قهرا هر مردی هم بزن معین اختصاص پیدا میکند. مگر آنکه از یکطرف عدد بیشتری باشند . بدین ترتیب پسر و دختر دوران‏ تحصیل خود را میگذرانند بدون آنکه رهبانیت موقت و عوارض آنرا تحمل‏ کرده باشند و بدون آنکه در ورطه کمونیسم جنسی افتاده باشند.

ازدواج آزمایشی

این ضرورت ، اختصاص به ایام تحصیل ندارد ، در شرایط دیگر نیز پیش‏ میاید . اصولا ممکن است زن و مردی که خیال دارند با هم بطور دائم ازدواج‏ کنند و نتوانسته‏اند نسبت بیکدیگر اطمینان کامل پیدا کنند بعنوان ازدواج‏ آزمایشی برای مدت موقتی با هم ازدواج کنند . اگر اطمینان کامل بیکدیگر پیدا کردند ادامه میدهند و اگر نه از هم جدا میشوند."

و البته اگه فکر می کنین ازدواج موقت بی احترامی به زنه یا هر چیز دیگه، لطفا چند دقیقه وقت بذارین و این کتاب رو از اینترنت

(مثلا از آدرس http://www.dibaketab.com/1388/05/نظام-حقوق-زن-در-اسلام.html) دانلود کنین و صفحات بعدیشو بخونین!

جمعه 27 فروردین ماه سال 1389
هزار حرف نگفته
همه چیز از زمانی شروع شد که برای عید دیدنی رفتیم خونه فاطمه و شوهرش!
فاطمه گفت: کارشناس برنامه هزار راه نرفته گفته 80 تا 90 درصد زنان ایرانی در روابط جنسی توسط همسرانشون ارضاء نمیشن! و بعد فاطمه تصمیم گرفت اینو تحقیق کنه پس شروع کرد به آمارگیری از مادرش و زنان اطرافش. و با تعجب دید که اونها اصلا نمی دونن ارضاء یعنی چی و در جواب فاطمه خنده شون می گیره! پس فاطمه نتیجه گیری کرد که دلش میخواد دخترش پیش از ازدواج روابط جنسی رو تجربه کنه تا مطمئن باشه که شدت نیاز اون و همسرش به سکس یه اندازه اس!
این حرفها منو حسابی به فکر فرو برد. از خودم پرسیدم چرا تعداد خیانتها، ازدواجهای مجدد یواشکی یا طلاقهای ناشی از عدم ارضاء جنسی طرفین انقدر زیاده؟
بعد از بررسی های مختلف فهمیدم که شاید یکی از مهمترین دلایل این مساله، فراوانی یه بیماری روانی در جامعه ماست که روانشناسها بهش میگن واپس زدگی جنسی! روانشناسها میگن اگر تو گوش یه نفر از بچگی و اوان بلوغش دائما هر تلاشش برای کسب لذت جنسی رو گناه بنامی تا سرکوب بشه، اون نسبت به جنسیتش احساس بدی پیدا می کنه و بعدش حتی وقتی پیش همسرشه ضمیر ناخودآگاهش اجازه لذت بردن از سکس رو بهش نمیده.
این بیماری در حالت حادش اختگی روانی نام داره و زمانیه که رغبت فرد به سکس کاملا از بین میره اما در حالت عادیش که بسیار شایعه در مردان باعث تلاش برای زودتر ارضاء شدن بجای لذت بردن از فرآیند سکس میشه و در زنان این احساس گناه باعث پرشور نبودن و انفعال در حین عمل، کمتر لذت بردن و دیرتر ارضاء شدنشون میشه.
اثر فیزیکی واپس زدگی جنسی یعنی زودارضایی مرد و دیرارضایی زن رو میشه با آموختن روشهای همزمانی ارضاء، کمتر کرد اما اثر روحی واپس زدگی جنسی که لذت نبردن از جریان سکس و پرشور نبودنشه تنها زمانی حل خواهد شد که سکس رو یه هنر ببینیم و به خودمون اجازه رویا پردازی و یافتن روشهای متنوع برای انجامش رو بدیم تا هر روز روشها و برخوردهای متنوع تری برای حفظ طراوت سکسمون پیدا کنیم. مثل هنر دیدن آشپزی برای آموختن روشهای متنوع آشپزی و پختن غذاهای خوشمزه و افزایش لذت غذاخوردن. (نه مثل من که سالهاست هر وقت به دختری که دوستش دارم فکر می کنم دلم نمیخواد توی تخیلاتم هم اونو با یه ظاهر زننده تصور کنم!)
سیستم سنتی ازدواج ایرانی که مبتنی بر معرفی اطرافیان، چهار جلسه خواستگاری و سپس انتخابه اگر چه موندگارتره و کمتر از ازدواجهای پس از تجربه دوستی منجر به طلاق میشه اما فقط کسانی می تونن خودشونو راضی به چنین سیستمی بکنن که معیارهاشون برای انتخاب همسر کدبانوگری، توانایی بزرگ کردن بچه و توافقات کلی اخلاقیات اجتماعی یا مذهبی باشه وگرنه دوست داشتنی بودن یا اعصاب خورد کن بودن خصوصیات شخصیتی طرف در حد شد شد، نشد نشده که این برای کسانی مثل من که نیاز به دوست داشتن و دوست داشته شدن جزو نیازهای مهم زندگیشونه مثل کابوسه اگه مثل کاظم هر بار که دارم با تموم وجودم از دغدغه های مهم زندگیم حرف می زنم ببینم همسرم در حال گوش دادن به من از سر بی حوصلگی، نرم نرم داره پرزهای فرشو جمع کنه!
کلا این سبک انقدر شانسی و بیمزه و خالی از هیجان و عشقه که حتی خود ایرانیها هم تا به حال فیلمی نساختن که توش ازدواجی به این سبک رخ بده!
و البته پیروان این سیستم چون بدون هیچگونه رابطه و شناخت قبلی با همسرشون ازدواج می کنن چون از خیانت همسرشون پس از ازدواج می ترسن پس براشون مهمه با یه دختر باکره ازدواج کنن. خطری که در این سیستم احتمال وقعش زیاده اینه که چون دو طرف سلایق جنسی همدیگه رو نمی شناسن احتمال تفاوت رغبت طرفین به سکس زیاده.
مثل سارا که بخاطر عدم تمایل شوهرش به سکس ازش جدا شد یا مهسا که شش ماه بعد از ازدواج، بخاطر عدم تمایل شوهرش به سکس با جراحی بکارتشو برداشت و یکسال بعد هم از شوهرش جدا شد و تازه این مال نمونه های حاده نه نمونه های خفیف که 80% جامعه مونو در برگرفته!
اما روش جدید دختر پسرها که طرفدارانش نسل به نسل داره خیلی سریع زیاد میشه روش غربیشه که مبتنی بر دوستی پیش از ازدواجه که برای شناختن طرفه چه از لحاظ روحی و چه سکس. و در این سیستم چون اعتمادت به همسرت از شناخت روحی اون و دونستن میزان عشقش نسبت بهت نشات می گیره نه از باکره بودنش، باکره موندن به معنای عدم لذت بردن دختر از سکس و احتمالا نشونه یه بیماری جسمی یا عقده روحیه!
اما چون اکثر ما سیستم سنتی که حتی دوستی پیش از انتخاب رو غیر مجاز میدونه رو خیلی سفت میدونیم و هم خونگی و سکس سیستم مدرن رو خیلی شل هر کس این وسط یه جایی گیر کرده و همه چی قاطی پاطی شده!
بعضی در حد دوستی رو مجاز میدونن، بعضی بوس، بعضی ارضاء، بعضی سکس و نهایتا هم خونه شدن بستگی داره که مبارزه بین احساس گناه و نیاز به دوست داشتن هر کس رو در چه موقعیتی نگهداره! مثلا بعضی پسرها که برای برآورده شدن نیازشون به عشق یا سکس، دوستی و سکس رو تجربه می کنن وقتی میرن پای ازدواج براساس القائات سیستم سنتی سعی می کنن امنیت ازدواجشونو با باکرگی همسرشون تضمین کنن و دخترانی که نیازشون به عشق رو با دوستی برطرف می کنن برای اینکه بتونن براساس سیستم سنتی ازدواج کنن، انواع روشهای سکس و ارضاء بدون از دست دادن بکارت رو می آموزند تا بتونن به شوهر آینده شون دروغ بگن! و این دروغ و ریا رو من دوست ندارم.
من با دوستهام راجع به این موضوع حرف زدم و هزار حرف نگفته از ارزش والا تا ایرادات باکرگی شنیدم! فهمیدم پسر دخترها نه اینکه هیچوقت روشون نشده با هم راجع به این قضیه حرف بزنن چقدر تعجب می کنن اگه نظرات همدیگه رو بدونن؟!
مثلا توی بابل دختری بهم گفت: تقریبا خیلی کم هستن دخترهایی که پیش از ازدواج حاضر به سکس باشن. و دختر دیگه ای بهم گفت که جز یه نفر، بقیه دوستانش سکس رو تجربه کردن!
این نظرات منو به این فکر انداخت که از شما بخوام تا در این نظر سنجی شرکت کنید. پس لطفا به سئوالات زیر جواب بدید.
(اگر می خواهید ناشناس نظر بدید لطفا جنسیت، سن و محل زندگیتان (شهرستان یا تهران) را بنویسید.)

سئوالات دختران :
1- رابطه دوستی پیش از ازدواج را برای خودتان تا چه مرزی مجاز می دانید؟ (از دوستی گرفته تا بوسه و نوازش و آغوش و ارضاء و نهایتا سکس)
2- فکر می کنید چند درصد از دختران دوروبرتان تجربه ای در این زمینه را داشته اند؟ (می توانید بر حسب نوع رابطه یا موقعیت جغرافیایی یا سن و سال و هر چیز دیگری طبقه بندی کنید.)

سئوالات پسران :
1- رابطه های همسرتان پیش از آشنایی با شما را تا چه مرزی مجاز می دانید؟ (از داشتن دوست پسر گرفته تا بوسه و نوازش و آغوش و ارضاء و نهایتا سکس)
2- فکر می کنید چند درصد دوستانتان برایشان باکره بودن همسرشان مهم است؟ ( می توانید بر حسب شهرستان یا تهران یا سن و سال طبقه بندی کنید.)

لطفا به دوستانتان بگوئید که در این نظرسنجی شرکت کنند.
پنجشنبه 5 فروردین ماه سال 1389
راز خط سرنوشت
تا حالا چیزی از غار نیاسر کاشان و خصوصیت شگفت انگیز اون شنیدین؟ غاری دو هزار ساله و کنده شده به دست انسان به طول یک کیلومتر و نیم با کلی شاخه های انحرافی کوتاه و بلند... شاید کمتر کسی بدونه که اهالی نیاسر برای مدت صدها سال از این غارها به عنوان دستگاه دروغ سنج استفاده می کردند.
برای قرنها اگر دزدی، قتل یا اتفاق مشابهی در نیاسر می افتاد و مردم به کسی مظنون می شدند، اما اون فرد تکذیب می کرد مردم اونو داخل غار می انداختند. بعدش اگر اون فرد می تونست در تاریکی مطلق غار، کورمال کورمال راهشو پیدا کنه و از یکی از خروجیهای غار بیرون بیاد یعنی راست گفته بود و بیگناه بود وگرنه اگر در یکی از سوراخهای سر راه می افتاد و توسط تیغ و نیزه هایی که کف سوراخها کاشته شده بودند کشته میشد یعنی گناهکار بود. پیش از خوندن ادامه مطلب کمی دست نگه دارید و فکر کنید چند قرنی که مردم نیاسر به این قابلیت دروغ سنجی غارها اعتقاد داشتند آیا صرفا خرافاتی بودند یا واقعا این غارها می تونستند دروغگو رو از راستگو تشخیص بدهند؟
باورتون بشه یا نه راز سرنوشت در پاسخ این سئوال نهفته! امشب میخوام کشف خودمو از جواب این سئوال براتون بگم. و اینکه چطور نفرین جادوگر کهنسال تونست سرنوشت هلن زیبا رو تغییر بده؟ و چطور میشه سرنوشت رو تغییر داد؟
آدمهای بیگناه چون خیالشون راحت بود و می دونستن غار کاری به کارشون نداره به شوق اثبات بیگناهی شون، با خیال راحت حواسشونو جمع می کردن و راهشونو ادامه می دادن و اگه یه لحظه پاشون می لغزید، به خودشون می گفتن چون بیگناه بودی نجات پیدا کردی! و برای همین خیال راحتشون این امتحان براشون در حکم چند ساعت پیاده روی یا حرکت چهار دست و پا در یه شب تاریک بود.
اما آدمهایی که دروغ میگفتن چون خودشون می دونستن که دارن دروغ میگن و ته دلشون، این باور قلبی رو داشتن که مجازات میشن با تصور مداوم صحنه مرگشون ترس ورشون میداشت و تمرکزشون کم میشد. خستگیشون زیاد میشد، حس می کردند ساعتها دارن کند می گذرن پس حتما گم شدن. با هر بار لغزیدن پاشون مطمئن تر می شدند که مجازاتشون داره به سراغشون بیشتر میاد و بیشتر می ترسیدند و بیشتر سعی می کردند مواظب باشند پس با گذر ساعتها خسته تر می شدند و حواسشون بیشتر پرت میشد تا اینکه بالاخره می مردند.
طراح غار نیاسر میدونست که سرنوشت هر کس به شکل یه مشت عقیده و باور، بر سرش نوشته شده یعنی لابلای مغز در تاروپود ذهن و ضمیر ناخودآگاهش حک شده (مثل این عقیده که هر کس گناه کنه آخرش مجازات میشه یا اینکه غار گناهکارها رو نمی بخشه) و این باورها از عمق ذهنش به سوی قلبش جاری میشن تا در اونجا به احساس ترس از شکست یا شوق پیروزی تبدیل بشن و این احساس در رگها و ماهیچه هاش جریان پیدا می کنه تا تبدیل بشه به رفتاری بازنده یا برنده و دنیای بیرون هم شاید چند دفعه اون چیزی رو که با رفتارمون سعی داریم به دست بیاریم رو بهمون نده اما بالاخره پاسخی که درون این رفتار نهفته رو به خود فرد برمی گردونه تا فرد بیاموزه که چه در سرنوشتش نوشته؟
همه چی از باور شروع میشه. باورهایی که معمولا براساس یه سری خاطرات از سالهای بسیار دور در ذهن هر کس شکل گرفتن و الان دارن مثل پژواک کوهستان تو لحظه لحظه زندگیش منعکس میشن!
هنوزم که هنوزه وقتی مسعود به خاطره هاش رجوع می کنه می بینه که دختر عموها و پسر عموهاش وقتی بخاطر بمباران های دوران جنگ، برای چند ماه از تهران اومده بودن شمال یا دختر خاله ها و پسرخاله هاش وقتی توی مهمونی های فامیلی می دیدنش، تبدیل به جادوگرانی می شدند که با نخودی گرفتن مسعود کوچولو توی بازیهای بچگی شون، به زبون بی زبونی این نفرین رو براش زمزمه می کردن که کسی دوستش نداره و به همین خاطر مسعود تا همین چند وقت پیش، هر وقت از دختری خوشش می اومد و می خواست بهش ابراز علاقه کنه باور دوست داشتنی نبودنش، چنان به قلبش جاری میشد و چنان تبدیل میشد به ترس رد شدن از جانب اون دختر که یا اصلا پا پیش نمیذاشت یا اگه خیلی همت می کرد، با چنان خجالتی این کارو می کرد که طرف مقابل می موند که این موجود قابل ترحم چطور میخواد بشه مرد زندگیش و تکیه گاهش؟!!
یا هنوزم که هنوزه وقتی مسعود به خاطره هاش رجوع می کنه یادش نمیاد مادرش حتی یه بار به اشتباه هم که شده تشویقش کرده باشه و گفته باشه: «آفرین! فلان یک کارو خوب انجام دادی!» یا برادرش بزرگ عصبیش که در تمام دوران کودکی و نوجوانیش، همیشه در حال داد کشیدن بر سرش و تحقیر کردنش و خیط کردنش در جمع دوستان مشترک شون بود هیچ کدومشون نمیدونستند که تمام سرزنشها و تحقیرهاشون، زمزمه نفرینی بود که باور بی عرضگی رو در عمق ضمیر ناخودآگاه مسعود نشوندند و برای همینه که اون برای سالهای مدیدی نتونست پول دربیاره، حقشو بگیره یا در هر رقابتی که شرکت کرد با نزدیک شدن به باخت، انقدر استرس باخت و آشکار شدن بی عرضگیش، عصبیش کرد که بازی رو وسطش ول کرد و کشید کنار! (اینو می تونین از دخترانی که یکبار برای سنجش میزان محبت مسعود به خودشون خواستن امتحانش کنن و بهش گفتن «دیگه بهم زنگ نزن!» بپرسین که اون هم چطور از استرس این که زنگ بزنه و خیط بشه، مثل بچه های حرف گوش کن دیگه بهشون زنگ نزد!)
و دردناکتر از همه اینها اینه که اینجا هیچ جادوگر بدجنسی هم در کار نیست که بشه تقصیرو انداخت گردنش. خود من وقتهایی از دست این رفتار مامانم ناراحت می شم یادم می افته که مامانم همیشه تو زندگیش حس می کرد یه موجود سربار و مزاحم و اضافیه که هیچ کس اونو نمیخوادش!
مامانم میدونه که آرزوی پدر و مادرش از بچه دار شدن این بود که فرزند شون پسر باشه نه دختر! و از دردناکترین خاطرات بچگی مامانم اینه که یه شب خونه شون زلزله اومد و مادرم هم مثل مادر بزرگ و پدربزرگم از خواب پرید و دید که اونها فقط پسرشونو بغل کردن و از اتاق بیرون پریدن بدون اینکه حتی مادرم و خاله هامو صدا کنن که جون خودشونو نجات بدن! این رفتار و سایر رفتارهای تحقیرآمیز دیگه (مثل فرستادنش به خونه شوهر اولش در نه سالگی یا ترتیب دادن ازدواج دومش در بیست و پنج سالگی با پدر هفتاد ساله من) همیشه این نفرین رو در ته ذهن مادرم جا میداد که یه موجود بدرد نخور و مزاحم و اضافیه!
شاید برای همینه که مامان همیشه سعی کرده هم مادر بچه هاش باشه و هم پدرشون تا اثبات کنه ارزش نونی رو که می خورده داشته و ضمنا هیچوقت نمیتونه تحمل کنه که مزاحم کسی باشه واسه همین توی بحث ادامه تحصیلم در خارج از کشور یا ازدواجم تکیه کلامش اینه که خودت انتخاب کن! من نمی خوام مزاحمت باشم. و برای روزگار علیل شدن احتمالیش، از همین الان خونه سالمندانشو انتخاب کرده و هر چند وقت یکبار به بهانه های مختلف سری به اونجا میزنه تا ترسش از اونجا بریزه و حتی برای مردنش هم تا سنگ قبرشو هم خریده که مرگش هم مزاحمتی برای بچه هاش به وجود نیاره. حالا نفس کش میخوام که بگه اون در تشویق نکردن بچه هاش مقصره؟
انگار همه این نفرین ها نسل اندر نسل از عمق ضمیر ناخودآگاه والدین و اطرافیانمون در رفتارهاشون جاری می شده و به ما ارث می رسه. و انگار تا وقتی شخصیتمون عوض نشه رفتارمون عوض نمیشه و تا وقتی رفتارمون عوض نشه، سرنوشتمون عوض نمیشه... و این تا اینجاش یعنی جبر صددرصد!
البته رفتارهای ضمیر ناخودآگاه، چون ناخودآگاهن و انتخاب و آگاهی ای درشون نیست، جبر زندگی آدمها هستن و اختیار یعنی رفتارهای ضمیر خودآگاه. شاید هر وقت کسی رفتاری رو ناخودآگاه و از سر واکنش انجام میده، (مثل پدری عصبی که با شکسته شدن یه لیوان به دست بچه اش، مثل همیشه ناخودآگاه میخواد بزنه تو گوش بچه اش یا من که موقع باختن، استرس باخت داره باعث میشه بازی رو مثل همیشه رها کنم) اگه به این رفتار ناخودآگاهش آگاه بشه، یعنی آگاهانه ریشه رفتارشو در ضمیر ناخودآگاهش پیدا کنه می تونه مسیرشو براساس خواستش عوض کنه (مثلا اون پدره متوجه بشه الان شکستن لیوان مهم نیست بلکه مهم کنترل عصبانیتشه یا من بجای غرق شدن در بازی، به ترسم توجه کنم تا بازی تمرینی باشه برای غلبه بر ترسم... تا پیش از ادامه بازی، اول ذهنمو از ترس خالی کنم و بعد به بازی ادامه بدم. تا واسه بردن بازی کنم!)
شاید اگه خانم هلن راز قدرت نفرین ها رو میدونست، می فهمید که یک نفرین رو هر چقدر بیشتر باور کنی که حقیقت داره، بیشتر بر زندگیت مسلط میشه. می فهمید که تنهایی سرنوشتش نیست مگه اینکه تنهایی رو به عنوان سرنوشتش باور کنه. چون اگه تنهایی رو باور نمی کرد نمی ترسید و اگه نمی ترسید از بین خواستگارانش عاشقترین شونو انتخاب نمی کرد چرا که زیاد عاشق بودن یعنی کسی که زیاد ادعای عشق ورزیدن می کنه و این یعنی از خلاء عشق رنج میبره و این معمولا به این معنیه که توانایی زیادی برای عشق ورزیدن نداره و احتمال اینکه روزی رهات کنه بیشتره! (خیلی برام دردناکه که اینو اعتراف کنم اما باید بگم شاید مثل خود من) و بعدش با یک شکست می فهمید که هر چی بیشتر بترسه و بیشتر سخت بگیره بیشتر این سرنوشت به سرش میاد.
و شاید اگه خانم هلن هم سعی میکرد مهمتر از مساله انتخاب همسر زندگیش، فکری به حال ترسش بکنه از این ترس و از تنهایی نجات پیدا می کرد. به گفته قدیمیها:
«از هر چی بترسی به سرت میاد!»
تو رو خدا شما هم یه کم حرف بزنین. بگین که از بچگی از چه چیزهایی می ترسیدین؟ بگین که تا حالا چیکار کردین که از این ترسها فرار کنین؟ و بگین که موفق بودین یا نه؟ چرا کمتر کسی اینجا از خودش میگه؟
شنبه 29 اسفند ماه سال 1388
سرنوشت هلن دختری به زیبایی مهتاب
جونم واسه خواننده های عزیزم حکایت کنه که قصه امشب ما راجع به سرنوشته... نتیجه گیری و بحث و صحبت بمونه واسه پست بعدی فعلا چشماتونو ببندین و با افسانه امشب همراه بشین...
سالها پیش در شهری نه چندان دوردست، زیباترین دختر دنیا متولد شد. دختری بسیار زیبا با چشمانی آبی به رنگ دریا و پوستی به سپیدی مهتاب در آغوش خانواده¬ای خوب و پاک دل به دنیا اومد. اون خانواده، نام زیبای هلن رو برای دخترشون انتخاب کردند. چهار سال گذشت و هلن کوچولو مثل همه دخترهای دیگه شهر بزرگ شد تا اینکه بالاخره اون روز شوم فرا رسید.
روزی که هلن داشت جلوی در خونه شون بازی می کرد که دید یه پیرزن زشت و ترسناک وسط کوچه به دیوار تکیه زده و به اون خیره شده... هلن نمی دونست که اون عجوزه، جادوگر کهنسال اون سرزمین بود ولی با این وجود ترسید و یه قدم عقب برداشت. اون نمی دونست که جادوگر، خودش روزگاری بسیار زیبا بود و حالا در حسرت و حسادت اینهمه زیبایی داشت می سوخت.
جادوگر که میدونست نمیتونه زیبایی هلن رو به چنگ بیاره، از شدت ناراحتی به هلن گفت: نفرینت میکنم که همیشه تنها بمونی و این همه زیبائیت جز حسرت چیزی برات به همراه نیاره. هلن کوچولو ترسید و جیغی کشید و به طرف خونه شون دوید. هلن دیگه از اون به بعد جادوگر رو ندید اما خاطره اون روز چنان در ذهنش موند که تا سالها بعد، هر بار موقع خداحافظی با مهمون هایی که دوستشون داشت، از ترس تنها شدن، گریه می کرد.
نسیم روزگار با تموم فراز و نشیبش به آرومی بر قهرمان زیبای قصه ما وزید و اونو به دختری جوون تبدیل کرد. دختری با چشمانی به رنگ آبی دریا و پوستی به سپیدی مهتاب. دختری نجیب و پاک دل...
دختری که بزرگترین آرزوش در اعماق قلبش پیدا کردن یه همسر خوب بود. پسری جوون که اونو با خودش به خونه ای کوچیک ببره و یک عمر، اونو در آغوش گرم عشق خودش بگیره... یه خانواده کوچیک با دو سه تا بچه دوست داشتنی... شاید براتون کمی عجیب باشه که دختری به این زیبایی، چرا باید بزرگترین آرزوی زندگیش انقدر کوچیک باشه اما باید بدونین که علتش این بود که بزرگترین ترس هلن، ترس از نفرین جادوگر و تنها موندن بود هر چند که شاید خودش هم دیگه اون خاطره رو به خاطر نداشت.
جونم واسه خواننده های گلم بنویسه که بالاخره از بین پسران جوانی که آرزوی همسری این دختر جوان رو داشتند، قلب هلن رو پسری جوان روشن کرد که هلن رو از همه پسرهای دیگه بیشتر دوست داشت. پسری خوش تیپ، جوون و تحصیلکرده از خانواده ای خوب... و به دنبال قول و قرارها، روزگار خوش قرارهای عاشقانه آغاز شد. از بخت خوش هلن، هر دو خانواده هم به این وصلت راضی بودند و قرار گذاشته شد پسر برای گذروندن تحصیلات عالیه برای چند سال به یه کشور دیگه بره. و به این ترتیب دوران تلخ و شیرین انتظار فرا رسید. چه روزها و چه شبهایی که ترس از تنهایی هلن بهش می گفت اگه اون پسر دیگه بر نگرده چی؟ اگه جادویی نظرشو عوض کنه چی؟
و هلن به این صدا گوش نداد و صبورانه منتظر پسر موند تا بالاخره پسر برگشت. برگشت اما به محض ملاقات هلن بهش گفت که کس دیگه ای رو پیدا کرده و میخواد با اون ازدواج کنه. هلن باورش شد که پسر جادو شده و قلبش شکست. و کابوس تنهایی، دوباره و این بار قویتر بهش حمله برد.
بار دیگه مردان جوان بسوی هلن سرازیر شدند اما هلن که از شکست قبلی خیلی بیشتر ترسیده بود سعی کرد اینبار سختگیری بیشتری کنه تا فقط کسانی که واقعا دوستش دارند پای عشقش بمونن. اما مردای جوانی که پس زده شدند حس می کردند که هلن دل در گرو عشق قبلیش داره و از مردها متنفر شده یا اصلا نمیخواد ازدواج کنه، پس بعضی هاشون کنار کشیدند. در شهر پیچید که هلن دیگه نمیخواد ازدواج کنه پس خواستگاران هلن کمتر شدند و این هلن رو بیشتر ترسوند. نمی دونم شاید هلن گاهی وقتها هم سعی میکرد سختگیری شو کمتر کنه و رابطه ای تازه رو شروع کنه اما با شروع هر رابطه، ناخودآگاه هلن بزرگترین دغدغه هلن این بود که آیا مردش در لحظات سخت تنهاش میذاره یا نه و اگه توی هر امتحانی اینو حس می کرد، خودش پیش دستی میکرد و برای اینکه دلش نشکنه زودتر رابطه شو بهم میزد.
و به این ترتیب روزگار هلن در تنهایی می گذشت تا اینکه ...
معمولا آخر افسانه ها خوب تموم میشه اما متاسفانه افسانه ما یه داستان واقعیه (به شرط صرفنظر از سکانس ملاقات هلن کوچولو با جادوگر پیر که مطمئنم اونهم یه اتفاق مشابهی داشته) برای همین باید بگم تا اینکه هلن پیر شد. اون مرگ تمام اقوامشو حتی برادرها و خواهرهاشو به چشم دید و هر روز تنهاتر شد تا اینکه قدش خمیده شد، گوشهاش سنگین شدند و هنوزم که هنوزه در سن هشتاد سالگی، تنها در همسایگی ما زندگی می کنه... و هنوزم انقدر از تنهایی می ترسه که چند ساله هر روز صبح یه دونه نون اضافه میگیره تا سر راه منزلش بیاره دم خونه ما و همین جوری بده بهمون تا به این بهانه دو کلمه باهامون حرف بزنه. و هنوز از مهربونیش همین بس که سه سال پیش، یکبار که من برای مادرم چند تا شاخه گل گرفته بودم و به خونه بردم، داشتم جلوی خانم هلن به مادرم می دادمشون که با دیدن نگاهی که در چشمان آبی زیبای این پیرزن نقش بسته بود یکی از اون شاخه گلها رو بهش دادم و گفتم بفرمائید! اینهم برای شما...
و از اون زمان، سه ساله که هر هفته هلن با دستهای خودش که به سپیدی مهتابه، یه لیوان ماست درست می کنه و میاره دم خونه مون و به مادرم میگه برای آقا مسعود آوردم. و هنوزم که هنوزه موقع درددل کردن میگه همبشه از تنهایی می ترسیدم و تنهایی شد سرنوشتم!
و هنوزم که هنوزه هربار خانوم هلن پیر رو می بینم از خودم می پرسم این سرنوشت چیه و کجا نوشته شده و چطور می تونیم عوضش کنیم؟
   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>
120 body { margin: 0; padding: 0; background: url(http://www.blogsky.com/images/template/spring/bg_page.jpg) #fff top center no-repeat; color: #555; font-family: Tahoma; font-size: 8pt; text-align: center; } table, pre, select, input, textarea { font-size: 100%; } input, textarea, select { font-family: Tahoma; font-size: 8pt; border: #b3b9c3 1px solid; } img, fieldset { border: 0; } p, form, fieldset, h1, h2, h3, h4, h5, h6 { margin: 0; padding: 0; } a { color: #0a0; text-decoration: none; } a:hover { color: #080; } #page { margin: auto; width: 780px; text-align: right; } #blogtitle { margin: 0 30px 0 30px; font-family: arial, verdana, times new roman, sans-serif; color: #686e24; font-weight: bold; font-size: 20px; direction: rtl; } #blogtitle a { color: #686e24; } #description { margin: 0 30px 20px 30px; direction: rtl; } #sidebar { margin-top: 74px; padding-top: 35px; background: url(http://www.blogsky.com/images/template/spring/sidebar.jpg) top no-repeat; float: right; width: 246px; } .menu { margin: 0 23px 10px 20px; direction: rtl; } .menu #txtsearch { width: 120px; } .menu #btnsearch { width: 50px; text-align: center; } .menu .title { margin-bottom: 8px; color: #686e24; font-weight: bold; } .menu ul { margin: 0 5px; padding: 0; list-style: none; } .menu ul li { margin: 0; padding: 0 0 4px 0; } #main { margin-top: 74px; padding-top: 35px; background: url(http://www.blogsky.com/images/template/spring/main.jpg) top no-repeat; float: left; width: 532px; } .post { margin: 10px 30px 30px 30px; direction: rtl; } .post .date { padding-bottom: 5px; color: #000; } .post .title { padding-bottom: 20px; color: #006600; font-weight: bold; } .post .text { font-size: 9pt; line-height: 1.5em; } .post .footer { margin-top: 15px; padding: 5px 15px 5px 0; background: url(http://www.blogsky.com/images/template/spring/footer.gif) right no-repeat; } #multipage { margin-bottom: 15px; text-align: center; direction: ltr; } #space { clear: both; } nbsp;menu