راسیتش خودمم نمیدونم چرا یکسال گذشته دلم نمیخواست حرف بزنم و الان چرا دوباره دلم میخواد حرف بزنم اما دیشب رن (فرشته نگهبانم) باهام از دوست داشتن گفت. حرفهای قشنگی که دلم میخواد برات بگم.
رن گفت خیلی از آدمهایی که معنی دوست داشتن رو نمیدونن فکر می کنن محبت به لطف هایی گفته میشه که در حق اطرافیانشون کردن و یاد کسانی می افتن که از دستشون ناراحتن چرا که قدر لطف هاشونو ندونستن! توی آموزشهای روانشناسیم یاد گرفتم که یه دوست و حامی واقعی محبت می کنه چون خوشحال کردن کسانی که دوستشون داره، خوشحالش میکنه و براش کافیه اما یه حامی قلابی کسیه که محبتش یه تله هست تا طرف رو بدهکار کنه و موظف به جبران...
چنین فردی بجای اینکه هدف درونیش خوشحال کردن طرفش باشه، همیشه نگاه درونیش به کمبود دوست داشته شدن خودش در زندگی بوده و انگیزه دوستیش با هر کسی، بجای در آغوش گرفتنش، در آغوش گرفته شدنی کودکانه و مکیدن عشق از طرف، به درون وجود خودشه برای همین هم به اندازه ای محبت میکنه که محبت به دست بیاره وگرنه مثل یه بچه نق نقو میشه، بی خبر از اینکه عشق رو هر چقدر بیشتر ببخشی، بیشتر به دست میاری! روانشناسها به این خصیصه میگن عقده مادری چون اعتقاد دارن این رفتار ناشی از اینه که فرد پیش از اونکه در کودکی از محبت مادر و اطرافیانش سیراب بشه، از مادرش گرفته شده و الان از بقیه متوقعه که جای خالی محبت مادرشو براش پر کنن بی توجه به اینکه بقیه مادرش نیستن که وظیفه شون سرویس دادن بهش باشه. اونها در هر لحظه به اندازه ای که دوستش دارن، بهش محبت میکنن...
و اما اولین اصل دوست داشتن: عشق برای روح، مثل هوا می مونه برای بدن... برای اینکه بتونی سلولهای روح خودت و اطرافیانتو از انرژی زندگی پر کنی، باید به روحت اجازه بدی تا اطرافیانت رو حس کنه و نفسهایی عمیق بکشه تا قلبت از محبتشون پر بشه و بعد این محبت رو توی بازدم هایی تمام و کمال از خلال ابراز محبت ها، بوسیدن ها و هزارمین تکرار جمله دوستت دارم به سوی اونها دوباره جاری کنی تا سینه ات برای نفسی تازه و محبتی جدید جای خالی پیدا کنه... (طانا: اوهوی چه خبره اینجا؟! باز چش مارو دور دیدین سوسول بازیهای این رن شروع شد؟)
اکثر آدمها از بس بازدم ندارن و دوست داشتنشونو به اطرافیانشون ابراز نمیکنن، دم عمیقی هم ندارن. (طانا: ببخشید فضولی می کنم ولی این دم، همون دمی هست که درست بالای فلانجای حیوانات درمیاد؟) این آدمها چون دوست داشتنشون توی وجودشون می مونه، می پوسه و فایده و زیبائی شو از دست میده و به همین دلیل سرشون گرم مشغله هاشون میشه که اصلا یاد اطرافیانشون نمی افتن تا بخواد دوست داشتن تو قلبشون بجوشه (طانا: مگر زمانی که اطرافیانشون رو خبر مرگشون از دست میدن و اون وقت این هوای پوسیده و بدبو، یه دفعه با سروصدا از پائین روحشون میاد بیرون و یه وقت خدا نکرده اونجاشون پاره میشه! اصلا برای همینه که من عاشق سنت پسندیده آروغ زدن و خروج ملایم جریان محبت بعد از نوشیدن نوشابه های گازدارم!)
و اما بازدم! توی دنیای مردسالاری که فقط بچه ننه ها حق دارن آخ بگن و گریه کنن تا نشون بدن دلشون میخواد یکی بره سراغشون و نوازششون کنه، توی دنیایی که محبت کردن خجالت آوره، آدم ترجیح میده اعتقاد داشته باشه آدمهای سطحی محبتشونو به زبون ابراز می کنن! و بالتبع بازدم محبت از سخت ترین کارهای دنیاست. کافیه سعی کنی یکی از اطرافیانت که تابحال نبوسیدیش رو بدون مناسبت ببوسی (منم عاشق بوسیدن کسانیم که تابحال نبوسیدم مخصوصا اگه جنس مخالف باشه!) یا بهش بگی دوستش داری یا بدون دلیل هدیه بخری واسش یا هر کار دیگه ای که تا بحال انجامش ندادی تا قشنگ سختی و خجالتشو حس کنی!
گمونم هر چی یه نفر بیشتر دنبال یه عشق باشکوه و جاودانی باشه (مثلا دنبال شاهزاده رویاهاش؟) یعنی خلاء عشق تو دلش بیشتره و آرزوی اینکه یه شاهزاده ای یه روز بیاد و تموم تنهائی هاشو پر کنه یه امیده برای تحمل روزهای خالی فعلیش... (بگم؟ بگم؟ بگم اسم این خانم رو؟) اما سرنوشت اکثر ازدواجهای عاشقانه نشون میده که اگه طرف محبت کردن به اطرافیانشو نیاموزه اون شاهزاده هم بعد از ازدواج و تبدیل شدن به یکی از همین اطرافیان، دچار یه رابطه تکراری و روزمره میشه و همیشه حسرت دوران نامزدی رو خواهند خورد!
دیشب داشتم به تنفس روحم فکر می کردم که فهمیدم بخاطر حسرت زیاد این سالهام، این روزها به شدت نفس نفس می زنم. تو چطور نفس می کشی؟ نفسو تو سینه ات حبس می کنی تا خودش به زور بیرون بره یا می ترسی نفسهای عمیق بکشی؟ بهش فکر کن عسلم و وقتی پیداش کردی این طرز نفس کشیدن روحت رو روی بدنت امتحان کن و تاثیرش رو روی دونه دونه سلولهای بدنت حس کن تا ببینی داره برای روحت چه اتفاقی می افته؟
راستی! بهت گفتم چقدر دوستت دارم؟
