امشب میخوام بگم که تنها راه عوض کردن سرنوشتمون اینه که قلبا تسلیمش بشیم. آخه منهم مثل یونانیان باستان اعتقاد دارم که در جنگ بین انسانها و سرنوشت، همواره این سرنوشته که پیروز خواهد شد. سالهاست که با هر قدمی که برای فرار از سرنوشت شومم بر می دارم سایه شومشو نزدیکتر و نزدیکتر حس می کنم. درست مثل شاهزاده ادیپ! بذارین قصه مو همراه اسطوره ادیپ براتون بگم...
در اساطیر یونان اومده که وقتی یوکاسته، ملکه شهر تبس از شاه لایوس پادشاه این شهر باردار شد، اوراکل معبد دلفی (یونانیان پیشگویان معابد رو اوراکل می نامیدند) پیشگویی کرد که پسری ازش متولد میشه که پدرش رو خواهد کشت و با مادرش ازدواج خواهد کرد و در نهایت شهر تبس رو ویران میکنه. پس شاه لایوس سعی کرد با سرنوشت محتوم پسرش بجنگه واسه همین بمحض تولدش به جلاد دستور داد تا اونو از شهر ببردش بیرون و همونجا بکشدش. منهم یادمه که وقتی بچه بودم مامانم که نمی خواست ما سه تا برادر مث بابامون یه آدم بداخلاق و تنها بشیم، همیشه زیر گوشمون می گفت: یه وقت اخلاق تند باباتو نگیری ها! یا به سعید که قلچماق تر از بقیه مون بود، بمحض هر رفتار تندی می گفت: «جفت بابات شدی!»
جلاد، شاهزاده کوچولو رو به یه جنگل برد اما اونم دلش نمی اومد مرگ نوزاد بیگناه رو جلوی چشماش ببینه؟ پس پشت پاشو برید و همونجا ولش کرد تا خودش از خونریزی بمیره. بعد از رفتن جلاد، صدای گریه نوزاد توجه چوپانی از اهالی شهر همسایه کورینت که همون حوالی بود رو جلب می کنه. چوپان به هوای اینکه اون در جنگل گم شده نجاتش میده و میبردش به شهرش و میده به خواهرش تا بزرگش کنه. خواهر چوپان که ندیمه پریبا ملکه زیبا اما نازای شهر کورینت بود، اسم بچه رو میذاره ادیپ (یعنی پا ورم کرده). ندیمه روزها نوزاد رو با خودش میبرد به قصر تا ضمنا انجام کارهاش مواظب اون هم باشه. البته ادیپ هم بخاطر اجداد زیباش که شاه و ملکه بودن، نوزاد بسیار زیبایی بود و مهرش به دل پریبا میفته. پس ملکه پریبا و همسرش پلیبوس شاه اونو به فرزندی قبول میکنن و ادیپ بزرگ میشه در حالی که فکر میکنه شاهزاده شهر کورینته. سالها می گذره و استعداد موروثی اجدادیش مثل هوش و دانش زیادش، بدن نیرومند و مهارت شمشیرزنیش، چهره زیبا و شخصیت مهربون و پاکدامن این شاهزاده جوون زبانزد مردم شهر میشه. کاملا نقطه مقابل چیزی که براساس پیشگویی انتظارش میرفت. منهم انقدر از مثل بابام شدن میترسیدم که همیشه سعی کردم با کسی بداخلاقی و تندی نکنم. یادم میاد توی 13 سالگی یه علم من درآوردی از خودم اختراع کردم بنام رفتارشناسی تا بفهمم آدمهایی که بقیه دوستشون دارن چی تو شخصیتشون دارن تا منم همونو توی شخصیتم بوجود بیارم. همیشه سعی کردم موجود مهربونی باشم و آدمها رو خوشحال کنم تا دوستم داشته باشن.
هیچ رازی رو نمیشه برای همیشه پنهان کرد. ادیپ هم بالاخره در تولد 18 سالگیش زمزمه یکی از زنان درباری که بهش حسادت می کرد رو شنید که: این بچه سرراهی، چه جوون رعنایی شده! ادیپ رنجیده خاطر بعد از جشن از پدرش پرسید و اگر چه پدرش کتمان کرد اما شاهزاده جوون تصمیم گرفت محض محکم کاری به معبد دلفی بره و از پیشگوی اونجا هم بپرسه. اما پیشگو بمحض دیدنش وحشتزده بهش گفت که تو نفرین شده ای! تو بناست پدرت رو بکشی و با مادرت ازدواج کنی و از اون چهار فرزند پیدا کنی و سپس سرزمینتو ویران کنی! ادیپ پاکدل همونجا سوگند خورد که اگر روزی چنین کاری کنه، چشمهای خودشو از حدقه دربیاره و انقدر ترسید که مبادا روزی به چنین موجود پلیدی تبدیل بشه که تصمیم گرفت هرگز به شهرش برنگرده. پس تصمیم گرفت به شهر مجاور بره که تبس نام داشت. منهم تموم زندگیم انقدر از بدخلق بودن و تنهایی می ترسیدم که همیشه سعی می کردم بجای داد و بیداد، مشکلاتمو با حرف زدن مطرح کنم. البته خیلی وقتها هم ناراحتی ها از آدمها تو دلم می موند که سعی می کردم فراموشش کنم. علاوه بر این برای نجات از تنهایی در هر مرحله جدید از زندگیم که قدم می گذاشتم بلافاصله به میون آدمها میرفتم و کلی دوستان جدید و تازه پیدا می کردم.
ادیپ در حال گذر از جاده شهر تبس به معبد دلفی، به کالسکه اشراف زاده ای برمیخوره و کالسکه ران هم بر سر ادیپ مثل یه فرد عامی فریاد میکشه که از سر راه بره کنار اما وقتی می بینه ادیپ شتابی از خودش نشون نمیده از گستاخی این مرد عامی خشمگین میشه و یکی از اسبهای ادیپ رو می کشه و به پای قهرمان می کوبه. ادیپ هم شمشیرش رو میکشه و کالسکه ران و به دنبال اون نگهبانان کالسکه هم که بهش حمله میکنن و سر آخر اشراف زاده خشمگین که میخواست یه درس عبرتی بهش بده رو هم از پای درمیاره و به راهش ادامه میده بدون اینکه بدونه این اشراف زاده پدر واقعیش شاه لایوس بوده. شاه لایوس داشته از این جاده به معبد دلفی میرفته تا از پیشگوی معبد راه خلاصی شهرش از هیولای مخوفی که در جاده شهر منزل کرده بود و رهگذران رو می بلعید رو بپرسه. ابوالهول، هیولای باهوشی بود با سر یک زن، بدن شیر و بالهای عقاب که سر راه رهگذران رو می گرفت و ازشون چیستانی می پرسید و هر کس جواب این چیستان رو نمیدونست خورده می شد. با پیدا شدن جسد شاه لایوس، اهالی تبس فکر میکنن که راهزنان اونو کشتن. پس کرایونته برادر ملکه یوکاسته پادشاه شهر تبس میشه و اون هم بعد از کشته شدن پسرش به دست ابوالهول اعلام می کند که تخت پادشاهی تبس و همسری خواهرش از آن کسی خواهد شد که بتواند معمای ابوالهول را حل کند و شر او را از سر مردم این شهر کم کند.
چند روز بعد ادیپ جوان از جاده کوهستانی به نزدیکی شهر تبس می رسه و روی صخره ها ابوالهول غافلگیرش می کنه. ابوالهول ازش می پرسه: معمایی بهت میگم که اگه جوابشو نگی می خورمت. اون چه موجودیه که صبح چهار تا پا داره، ظهر دو تا پا و عصر هم سه تا پا؟ ادیپ میگه اون انسانه که در صبح زندگیش یعنی دوران کودکی چهار دست و پا راه میره. در ظهر زندگیش یعنی بزرگسالی روی دو پا و در شب زندگیش یعنی پیری با پای سومش که عصاش باشه راه میره. ابوالهول که آماده خوردن ادیپ بود از شنیدن جواب معما، چنان یکه می خوره که یک قدم به عقب برمیداره و پاش از روی صخره ها می لغزه و همزمان ادیپ جوان شمشیرشو می کشه و بالشو زخمی می کنه. بدین ترتیب ابوالهول از کوه پرت میشه و می میره. مردم تبس جشن می گیرن و ادیپ به نهایت خوشبختی میرسه. اون میشه پادشاه جدید شهر و همسر ملکه یوکاسته. منهم بعد از سالها تلاش جهت به دست آوردن مهارتهای مختلف برای دوست داشته شدن اعم از روشهای تدریس باحال برای دانشجوهام و طراحی بازیهای لذتبخش و نوازندگی و داشتن یه روحیه شاداب و شوخ برای دوستهام و حامی مالی بودن برای فامیلهام کلی مهارت پیدا کردم که بتونم برای آدمهای اطرافم موجود جذابی به نظر برسم. الان خیلی از دانشجوهام دوستم دارن و همینطور دوستهام، فامیل و خانواده ام. قاعدتا الان دیگه وقتشه که در اوج خوشبختی باشم.
پنج سال می گذره و ادیپ از مادرش دو پسر به نامهای پولونیکس و اتئوکلس و دو دختر به نامهای آنتیگونه و ایسمنه پیدا می کنه تا اینکه طاعون سیاه شهرو می گیره و اکثر مردم شهر می میرن. ادیپ که می بینه سرزمینش ویران شده و داره از بین میره از کرایونته میخواد تا بره سراغ اوراکل معبد دلفی تا ازش علت این بلا و راه رهایی از اون رو بپرسه. منهم بعد اینهمه سال تلاش و درست در اوج موفقیت، یهو حس کردم که درون وجودم خیلی غمگینم. از اینکه بعد اینهمه آدم، هیچ دوست موندگار و عمیق چندین ساله ای ندارم که باهاش رابطه ای صمیمی داشته باشم، خیلی احساس تنهایی میکنم. پس به این فکر افتادم که برم سراغ روانشناسی تا ازش ریشه این ویرانی درونم و این احساس تنهایی رو بپرسم.
اینبار اوراکل معبد دلفی به کرایونته میگه که بخاطر پایمال شدن خون شاه لایوس، خدایان خشمگین شدن و طاعون رو فرستادن و تا مردم تبس انتقام این خون رو نگیرن طاعون از شهر نمیره. ادیپ که اینو می شنوه تصمیم می گیره هر جور که شده قاتل لایوس رو پیدا کنه و اعلام می کنه که اونو از کشور تبعید خواهد کرد پس شروع به تحقیق می کنه. در همین تحقیقاته که از ملکه یوکاسته پیشگویی فرزند شاه لایوس رو می شنوه و همزمان پیکی از کورینت میرسه که خبر مرگ پدرخوانده ادیپ رو بهش میده و بهش میگه که پلیبوس پدر واقعیش نبوده. واقعیت برملا میشه و ملکه یوکاسته بلافاصله خودشو می کشه و ادیپ هم همونجا با سنجاق سینه مادرش چشمهاشو کور میکنه. درست همونطور که در معبد دلفی سوگند خورده بود! علاوه بر اون، برای نجات شهر از چنگال طاعون، ادیپ رو از شهر تبعید میکنن. منهم وقتی داستان زندگی پدرم رو از اقوام و دوستان قدیمیش پرسیدم فهمیدم که پدرم هم مث من در تموم سالهای زندگیش بین همه دوستها و اقوامش به شوخ طبعی و حمایت مالی مشهور بوده و فقط توی فضای خونه و برای خانواده اش خیلی اخمو بوده. بعد دیدم که منهم همینم. چون نمیتونم ناراحتی های توی دلمو خالی کنم، سعی می کنم زیاد به آدمها نزدیک نشم تا ناراحتم نکنن. با افزایش ناراحتی هام هم بجای خالی کردنش رابطه مو باهاشون قطع می کنم. و چون با خانواده ام و مادرم نمیتونم رابطه مو قطع کنم پس باهاشون در روز کمتر حرف میزنم تا برام ناراحتی پیش نیاد. اگر هم ناراحتی از خانواده ام انقدر زیاد شه که نتونم تحمل کنم، بالاخره میترکم و عین بابام با کلی خشم و ناراحتی بروزش میدم! و این شد که هر چی بین آدمهای غریبه تر، شادابتر و شوخ تر هستم، تو خونه منزوی تر و کم حرف ترم و بیشتر توی خودمم. الان می فهمم که علت اینکه تموم این سالها دلم نمیخواست آلبوم عکسهای قدیمی مو نگاه کنم این بود که نمیخواستم از احساس دلتنگی برای دوستان قدیمیم آزرده بشم و احساس تنهایی بهم دست بده اما همین هم باعث میشد که هیچوقت واسه شون زنگ نزنم تا احوالشونو بپرسم.
و این همه این فرار از دلتنگی و تنهایی باعث شده که هیچ دوست قدیمی ای با رابطه جدی و پیوسته برام باقی نمونه. الان می دونم که منهم مثل ادیپ کور بودم و هر قدمی که برای فرار از سرنوشت شومم برمی داشتم، در دراز مدت یک قدم به سوی تنهاتر شدن بوده. الان میدونم که سرنوشتم داره روز به روز بیشتر شبیه پدرم میشه و شاید تنها راه نجات ازش اینه که بپذیرم که سرنوشت شومم از من قویتره و انقدر ازش فرار نکنم. شاید اینجوری با زندگی کردن توی تنهایی، بتونم دلتنگی هامو وقتی از دوستهام دورم تحمل کنم و زودی جاشونو با دوستهای تازه پر نکنم. شاید اینجوری با تمرین بدخلقی، بتونم ناراحتی هامو وقتی که هنوز کوچیکن از دلم خالی کنم و نذارم انقدر تو وجودم زیاد بشن که رابطه هامو از بیخ از بین ببرن. باید تن بدم به سرنوشتم تا بتونم عوضش کنم. قبل از اینکه مث ادیپ دیر بشه برام...
)