مجموعه جامع تمرینات یوگا مجموعه جامع تمرینات یوگا
مجموعه ای بسیار عالی برای سلامت
آموزش تمرینات به صورت ساده و جذاب
مشاوره انتشار مقاله ISI
دکتر جلالیان: روش تحقیق، آمار
تولید مقاله از پایان نامه، ویرایش مقاله
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 27 شهریور ماه سال 1388
دوستت دارم
شب بخیر عسلم، خیلی دوستت دارم...
راسیتش خودمم نمیدونم چرا یکسال گذشته دلم نمیخواست حرف بزنم و الان چرا دوباره دلم میخواد حرف بزنم اما دیشب رن (فرشته نگهبانم) باهام از دوست داشتن گفت. حرفهای قشنگی که دلم میخواد برات بگم.
رن گفت خیلی از آدمهایی که معنی دوست داشتن رو نمیدونن فکر می کنن محبت به لطف هایی گفته میشه که در حق اطرافیانشون کردن و یاد کسانی می افتن که از دستشون ناراحتن چرا که قدر لطف هاشونو ندونستن! توی آموزشهای روانشناسیم یاد گرفتم که یه دوست و حامی واقعی محبت می کنه چون خوشحال کردن کسانی که دوستشون داره، خوشحالش میکنه و براش کافیه اما یه حامی قلابی کسیه که محبتش یه تله هست تا طرف رو بدهکار کنه و موظف به جبران...
چنین فردی بجای اینکه هدف درونیش خوشحال کردن طرفش باشه، همیشه نگاه درونیش به کمبود دوست داشته شدن خودش در زندگی بوده و انگیزه دوستیش با هر کسی، بجای در آغوش گرفتنش، در آغوش گرفته شدنی کودکانه و مکیدن عشق از طرف، به درون وجود خودشه برای همین هم به اندازه ای محبت میکنه که محبت به دست بیاره وگرنه مثل یه بچه نق نقو میشه، بی خبر از اینکه عشق رو هر چقدر بیشتر ببخشی، بیشتر به دست میاری! روانشناسها به این خصیصه میگن عقده مادری چون اعتقاد دارن این رفتار ناشی از اینه که فرد پیش از اونکه در کودکی از محبت مادر و اطرافیانش سیراب بشه، از مادرش گرفته شده و الان از بقیه متوقعه که جای خالی محبت مادرشو براش پر کنن بی توجه به اینکه بقیه مادرش نیستن که وظیفه شون سرویس دادن بهش باشه. اونها در هر لحظه به اندازه ای که دوستش دارن، بهش محبت میکنن...
و اما اولین اصل دوست داشتن: عشق برای روح، مثل هوا می مونه برای بدن... برای اینکه بتونی سلولهای روح خودت و اطرافیانتو از انرژی زندگی پر کنی، باید به روحت اجازه بدی تا اطرافیانت رو حس کنه و نفسهایی عمیق بکشه تا قلبت از محبتشون پر بشه و بعد این محبت رو توی بازدم هایی تمام و کمال از خلال ابراز محبت ها، بوسیدن ها و هزارمین تکرار جمله دوستت دارم به سوی اونها دوباره جاری کنی تا سینه ات برای نفسی تازه و محبتی جدید جای خالی پیدا کنه... (طانا: اوهوی چه خبره اینجا؟! باز چش مارو دور دیدین سوسول بازیهای این رن شروع شد؟)
اکثر آدمها از بس بازدم ندارن و دوست داشتنشونو به اطرافیانشون ابراز نمیکنن، دم عمیقی هم ندارن. (طانا: ببخشید فضولی می کنم ولی این دم، همون دمی هست که درست بالای فلانجای حیوانات درمیاد؟) این آدمها چون دوست داشتنشون توی وجودشون می مونه، می پوسه و فایده و زیبائی شو از دست میده و به همین دلیل سرشون گرم مشغله هاشون میشه که اصلا یاد اطرافیانشون نمی افتن تا بخواد دوست داشتن تو قلبشون بجوشه (طانا: مگر زمانی که اطرافیانشون رو خبر مرگشون از دست میدن و اون وقت این هوای پوسیده و بدبو، یه دفعه با سروصدا از پائین روحشون میاد بیرون و یه وقت خدا نکرده اونجاشون پاره میشه! اصلا برای همینه که من عاشق سنت پسندیده آروغ زدن و خروج ملایم جریان محبت بعد از نوشیدن نوشابه های گازدارم!)
و اما بازدم! توی دنیای مردسالاری که فقط بچه ننه ها حق دارن آخ بگن و گریه کنن تا نشون بدن دلشون میخواد یکی بره سراغشون و نوازششون کنه، توی دنیایی که محبت کردن خجالت آوره، آدم ترجیح میده اعتقاد داشته باشه آدمهای سطحی محبتشونو به زبون ابراز می کنن! و بالتبع بازدم محبت از سخت ترین کارهای دنیاست. کافیه سعی کنی یکی از اطرافیانت که تابحال نبوسیدیش رو بدون مناسبت ببوسی (منم عاشق بوسیدن کسانیم که تابحال نبوسیدم مخصوصا اگه جنس مخالف باشه!) یا بهش بگی دوستش داری یا بدون دلیل هدیه بخری واسش یا هر کار دیگه ای که تا بحال انجامش ندادی تا قشنگ سختی و خجالتشو حس کنی!
گمونم هر چی یه نفر بیشتر دنبال یه عشق باشکوه و جاودانی باشه (مثلا دنبال شاهزاده رویاهاش؟) یعنی خلاء عشق تو دلش بیشتره و آرزوی اینکه یه شاهزاده ای یه روز بیاد و تموم تنهائی هاشو پر کنه یه امیده برای تحمل روزهای خالی فعلیش... (بگم؟ بگم؟ بگم اسم این خانم رو؟) اما سرنوشت اکثر ازدواجهای عاشقانه نشون میده که اگه طرف محبت کردن به اطرافیانشو نیاموزه اون شاهزاده هم بعد از ازدواج و تبدیل شدن به یکی از همین اطرافیان، دچار یه رابطه تکراری و روزمره میشه و همیشه حسرت دوران نامزدی رو خواهند خورد!
دیشب داشتم به تنفس روحم فکر می کردم که فهمیدم بخاطر حسرت زیاد این سالهام، این روزها به شدت نفس نفس می زنم. تو چطور نفس می کشی؟ نفسو تو سینه ات حبس می کنی تا خودش به زور بیرون بره یا می ترسی نفسهای عمیق بکشی؟ بهش فکر کن عسلم و وقتی پیداش کردی این طرز نفس کشیدن روحت رو روی بدنت امتحان کن و تاثیرش رو روی دونه دونه سلولهای بدنت حس کن تا ببینی داره برای روحت چه اتفاقی می افته؟
راستی! بهت گفتم چقدر دوستت دارم؟
یکشنبه 22 شهریور ماه سال 1388
هم پیمانان پیشگویی باستانی
افسانه های باستانی، رازهای بسیار بزرگی از درون وجود ما رو به زبان رمز و کنایه بیان می کنند. امشب شب قدره و نوبت تعریف کردن افسانه متیس، خدای گمشده به نقل از کلاس روانشناسی یونگ...
هزاران سال پیش، بسیار پیشتر از این که انسان قدم به زمین بگذارد، زمانی که تایتان ها، هیولاهای ازلی بر جهان حکومت می کردند، کرونوس فرمانروای ستمگر آسمانها و ایزد زمان و همسر گایا، ایزدبانوی زمین در خواب دید که به زودی طومار سلطنتش توسط یکی از فرزندانش دریده خواهد شد. کرونوس ترسید و شروع به بلعیدن پسرانش کرد، اما پیشگویی از ظلم او خیلی نیرومندتر بود. پس زئوس، یکی از پسرانش از مرگ نجات پیدا کرد و همراه با دو برادر کوچکترش، پدر را از تخت سلطنت به زیر کشید.
زئوس ایزد عقل، فرمانروای آسمانها شد. پوزیدون برادر وسطی و ایزد قلب، فرمانروای دریاها گردید و هادس برادر کوچکتر و خداوندگار روح، فرمانروای ارواح مردگان در اعماق زمین... اما دیری نپائید که بر سر فرمانروایی خشکی های زمین بین سه برادر اختلاف درگرفت.
زئوس قدرتمند اعتقاد داشت عقل، فرمانروای زندگیه و هدف زندگی به دست آوردن قدرت بیشتره. قوانین حاکمان بی چون و چرای زندگی هستند و برنامه ریزی و اراده و پشتکار، رمز پیروزی در این راهه.
پوزیدون مهربان اعتقاد داشت قلب فرمانروای زندگیه و هدف زندگی به دست آوردن عشق و محبت بیشتره. باید در هر لحظه حرف دل رو گوش کرد و راهی رو رفت که دوستش داریم.
و هادس خردمند اعتقاد داشت که روح فرمانروای زندگیه. هدف زندگی شادی زلاله و این فقط زمانی به دست میاد که خود واقعی و زخمهای قلب و روحمونو بشناسیم، هر چند که این کار با غم و افسردگی و گذر از میون رنجهای درونی مون همراه هست. و تنها راه این کار هم سکوت و خلوت و تنهاییه نه سرگرم شدن به عشق و نفرت دیگران یا گم شدن در قدرت طلبی و پیشرفت های تموم نشدنی زندگی.
همون جور که میشه حدس زد از بین سه برادر، زئوس پیروز شد. کاخ پادشاهی شو بر فراز قله کوه المپ قرار داد و از اون به بعد عقل، اراده و پشتکار بر زمین حکومت می کنند. پوزیدون خشمگین به دریاها تبعید شد و در تمام زمین دل سپردن به احساسات یه اشتباه فاحش نامیده شد و ممنوع شد. هادس هم به دنیای مردگان رانده شد و تنهایی و غم و افسردگی، بیماری روانی نام گرفت. و به این ترتیب آدمها در اوج حضور اطرافیانشون از نداشتن محبت، تنها شدند و در اوج سرگرمی ها، از شادی محروم شدند و دل خوش کیمیا شد...
تا اینکه یک شب تاریخ تکرار شد و زئوس در خواب دید که روزی یکی از فرزندانش اونو از تخت سلطنت به زیر می کشه و حکومت عقل رو در هم خواهد شکست. زئوس از خواب پرید و فهمید که خردمندترین همسرش متیس مادر این فرزندش خواهد بود چرا که تنها متیس چنان دانا بود که قادر بود راز به هم پیوستن سه نیروی جاودانی عقل، قلب و روح رو کشف کنه و به فرزندش بیاموزه پس زئوس هم ترسید، اشتباه پدرش رو تکرار کرد و متیس رو بلعید!
و الان هزاران سال از اون زمان می گذره. و هر یک از ما شاهد نبرد زئوس، پوزیدون و هادس در وجودمون هستیم. و هر یک از ما می دونیم که اگه نیروی بی پایان درون وجود هر انسان بجای اینکه به فرار از قلب به سوی عقل و فرار از غم و افسردگی به سوی شادی تلف نشه و افکار و احساساتش، با رفتارش همسو باشن، بجای جنگیدن با کارهایی که دوستشون داره و مجبور کردن خودش به انجام کارهایی که وظیفه شه، قادر خواهد بود کاری رو پیدا کنه که هم دوستش داره و هم توش موفقه!
که در این صورت، تمام علاقه اش به شور و خلاقیت و اکتشاف تبدیل میشه و پیشرفت و موفقیتی بسیار سریع و بدون نیاز به زحمت و اراده و پشتکار و لگدکوب کردن احساسات به سراغش میاد! و به این ترتیب هر انسانی به یک خدای آفرینشگر تبدیل می شه و دروازه های موفقیت و محبت و خوشبختی رو به روی خودش و اطرافیانش باز خواهد کرد. اما این روزها انسانها از حضور این پیشگویی باستانی بی خبرند و به صلح ابدی بین این سه نیرو باور ندارند. پس تنها کسانی که به این پیشگویی باور دارند، و تنها کسانی که این سه دنیای به ظاهر متضاد رو می شناسن می تونن محافظان و هم پیمانان و محقق کنندگان این پیشگویی باستانی باشند و ناجیان ملکه متیس در وجود هر انسانی!
من که سالها در دنیای عقل و محاسبه زندگی کردم و از اونجا به دنیای قلب و احساس مهاجرت کردم و در یک سال گذشته از اونجا هم به دنیای روح و سکوت سفر کردم، در این شب مقدس قدر که خدای درون هر انسان، ماموریت سال آینده شو رقم میزنه، هم پیمان میشم تا تلاش کنم و متیس رو از حبس درون زئوس وجودم رها کنم.
باشد تا با اینکار و کمک به انسانهای اطرافم، هنگام ظهور فرزند برگزیده متیس بر زمین زودتر فرا رسد و صلحی جاودانی درون انسانها را فرا گیرد.
طانا : من گفته بودم عاشق نقطه ضعف گرفتنم؟ تازه یادم اومد اون دفعه نتونستم اسم اون دختره پست قبلی رو بگم! اسمش هست...
پنجشنبه 19 شهریور ماه سال 1388
ملودی شیرین من
وقتی اول فیلم "بی خواب در سیاتل" تام هنکس به برنامه شبانه رادیو زنگ زد و از مرگ همسرش و دلتنگی عمیقش برای گوینده رادیو گفت، گوینده ازش پرسید: «چی توی همسرتون انقدر براتون جذاب بود که هنوز انقدر عاشقش هستین؟» تام هنکس جوابی داد که همه شنونده های رادیو از سراسر آمریکا عاشقش شدن. اون نگفت بخاطر زیبائی قیافه، عمق حرفها، شدت مهربونی، صبر حیرت انگیز یا هزار خصوصیتی که ما عادت داریم به عنوان معیار یافتن جفت زندگیمون، ازشون لیست درست کنیم.
اون گفت بخاطر صدها عادت کوچولوی به ظاهر بی اهمیتش که شاید فقط من ازشون خبر داشتم!
مدتهاست که هر بار بحث ازدواجم پیش میاد، ازم می پرسن آخه این ملودی تو، چه خصوصیاتی داره که انقدر پیدا کردنش واست سخته؟! لااقل چند تا از خصوصیاتشو بگو واست پیداش کنیم! و من همیشه می مونم چی بگم؟ تا بالاخره اخیرا منظور تام هنکس رو فهمیدم. اینم لیست چندتا از معیارهای مهم ملودی من :
1- وقتی مگس ها مزاحمش میشن با صدای بلند باهاشون حرف میزنه و ازشون میخواد کاری به کارش نداشته باشن اما با عنکبوتها زیاد حرف نمی زنه، چون دوستشون نداره.
2- وقتی می خواد بگه آره و خجالت می کشه، میگه مممممم.
3- وقتی ازش یه سئوال سخت می پرسی و حسابی میره تو فکر تا جواب سئوالتو پیدا کنه، با دهن بسته میگه : اااا...
4- به کندی و خیلی ناز کلمات رو ادا می کنه. تازه وقتی میره تو فکر، کلماتش بیشتر کش میان و خیلی نازتر میشن!
5- وقتی مجبور نیست مودب باشه، بجای گفتن کلمه نه، لباشو جمع می کنه و به کندی میگه نچ!
6- شاید چون وقتی بچه بود و اکثر اوقات از تنهایی گریه می کرد، چشماش مثل چشمهای آهو شده: درشت و آکنده از یه آرامش مهربانانه، عمیق و بی انتها، غمگین و زیبای جادویی
7- هر بار که سعی می کنه مثل یه خانوم جوون متین تو مهمونی های فامیلی بشینه، خاله باباش نمیذاره و میره سراغش و غلغلکش میده. آخه بدجور غلغلکیه!
8- از خیلی چیزها مثل صدای بلند، موتور و دعوا شدن می ترسه و از اینهمه ترسو بودنش خجالت می کشه.
9- و مهمتر از همه این که از بخت بدش، اکثر روزهای سال سرما خورده و دماغش آویزونه! :D
عزیزان شما چه عادتهای کوچولویی دارن که بخاطرشون، دوستشون دارین؟

پی نوشت طاناراش: به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان محترم برسونم که از زیادی واقعی بودن ملودی این پست تعجب نکنین آخه این ملودی برخلاف ملودی های پستهای قبلی که همشون من درآوردی بودن راستکیه! البته الحمد لله که من اصلا و ابدا اهل حرف مفت کشی نیستم و گرنه می گفتم که اخیرا این مسعود خرشانس، یه ضعیفه ای پیدا کرده پنجه آفتاب و بواسطه شباهت غریب طرف به ملودی خیالیش، شماره شو به نام ملودی تو گوشیش ذخیره کرده ناقلا! اصلا به ما چه مربوطه؟ ما که فضول مردم نیستیم بگیم اسم طرفش هست ...  D:
طاناراش، جن بوداده مسعود
دوشنبه 9 شهریور ماه سال 1388
یادداشتی از لابلای ابرها
سلام ملودی قشنگم، سلام خانوم کوچولوی زیبای زندگیم...
امشب شب خیلی قشنگیه و دارم لابلای ابرها قدم میزنم... (احتمالا خودت میدونی واسه چی؟ :)
برای تکمیل جشن امشب می خوام واست از خدام تعریف کنم. و چی بهتر از یه قصه؟! افسانه ای به نام "پژواک آوای دوران"...
چند هزارسال پیش، قبل از یخبندان سراسری زمین، نژادی از انسان ها روی زمین زندگی می کردن که آواتار نام داشتن. انسانهایی که به اوج علم و دانش دست پیدا کرده بودن و الان اونها رو در افسانه ها تحت نام خدایان باستانی می شناسیم.
اونها می دونستن که نور خورشید منبع زندگیه. اونها یاد گرفته بودن که چطور نور خورشید، درون برگ یه گیاه، ذرات مرده خاک و باد و آب رو به ساقه و برگ و ریشه زنده تبدیل می کنه، و چطور همین نور بعد از خورده شدن گیاه توسط جانوران و انسانها، همین خاک و باد و آب رو به بافتهای بدن اونها تبدیل می کنه و بهشون زندگی می بخشه. پس ایده ای حیرت انگیز به نظرشون رسید تا بتونن به زندگی جاویدان برسن و از انسانهایی میرا به خدایانی نامیرا تبدیل بشن.
آواتارها میدونستن که موسیقی فرمانروای زمانه. حتما تو هم این حس رو زیاد تجربه کردی که چطور موسیقی میتونه در زمان غرقت کنه و گذر زمان رو برات کند کنه... آواتارها بعد از دو هزارسال مطالعه، شگفت انگیزترین و زیباترین ترکیب نت ها رو ساختن. زیباترین ملودی هستی، (احتمالا یه چیزی شبیه تو) که وقتی اونو در فلوت می نواختن زمان بر شنوندگان چنان کند می گذشت که در یک روز به اندازه ماهها می تونستن زندگی و کار کنن.
و بالاخره براساس محاسبات بسیار دقیق و پیشرفته ریاضیاتشون و تحت نوای زیباترین موسیقی دنیا، اهرامی غول پیکر که ساختنشون چند هزار سال طول می کشید رو در عرض مدت کوتاهی ساختن. اهرامی که لابلای تاروپود تک تک سنگهاشون، موسیقی جریان داشت. اهرامی که وقتی خورشید بهشون می تابید، نور جذب شده اش، درونشون جاری میشد و در کریستال های کوچکی ذخیره می شد.
هر آواتار یکی از اون کریستال ها رو همه جا با خودش داشت و روزی شش بار جلوی سینه می گرفتش. بعد با ذهنش روی اون کریستال ها تمرکز می کرد تا نور نهفته در اونها به درخشش دربیاد و وارد قلبش بشه و از اونجا در بدنش جاری بشه تا به بافتهای زخمی و بیمار و پیر شده اش انرژی زندگی ببخشه و بهشون سلامت و جوانی ببخشه...
به این ترتیب آواتارها زندگی جاویدان رو پیدا کردن. و البته این تازه شروع افسانه هست. اگه میخوای داستان باز شدن دروازه دنیاها و هجوم سپاهیان ملکه تاریکی به زمین و سرنوشت آواتارها رو بدونی، کتاب "پژواک آوای دوران" رو پیداش کن...
امشب دلم میخواد راجع به این افسانه حرف بزنم که طبق معمول زیبائیش داره حقیقتی رو از دنیا به زبون متفاوتی نشون میده. حقیقتی شگفت انگیز به نام خدا که به نظر من قلب بزرگ دنیاست! جریان سیال تمام احساسات جاری در کیهان...
باور دارم که حضور خدا در هر موجودی، قلبشه. و خدا از طریق احساساتی که به قلب موجودات جاری می کنه باهاشون حرف می زنه و راههای درست و غلط زندگیشونو بهشون پیشنهاد میده. باور دارم وقتی دلت یه چیزی رو میخواد در حقیقت این خداست که داره بهت میگه تو به اون چیز احتیاج داری حتی اگه یه روز پیاده قدم زدن تو شهر باشه...
به همین ترتیب، محبت کردن به یه نفر، جاری کردن خدا توی وجودشه... بزرگترین دعا، بوسه هست. از سر محبت ها نه از این از سر وظیفه ایهاش! یا حتی تصور چهره عزیزانمون تو ذهنمون و احساس کردن اینکه چقدر برامون عزیزن معنی دعاست! که باعث سرچشمه گرفتن جریان محبت از توی قلبمون میشه که هم روح خودمونو صفا میده و هم هر جا که عزیزامون باشن حتی صدها کیلومتر دورتر، وارد قلبشون میشه و یه آرامش ناگهانی بی دلیل بهشون دست میده تا به ملایمت یه دعا، سرنوشت اون روزشونو عوض کنه.
عینهو دلیل خوشمزگی کتلت مامانمون نسبت به کتلت ساندویچی ها که آغشته بودنش به محبت مامانمون نسبت به ماست. محبتی که در لحظات درست کردن کتلت، از طریق دستهاش واردشون شده تا کتلتش علاوه بر اینکه با کالری های به جسممون کالری ببخشه، به روحمون هم شادی و آرامش هدیه کنه...
و موسیقی! حتما شده که گاهی به یه موسیقی گوش کنی و یهو احساست عوض شه. از احساس کسالت، عجله یا نگرانی یهو بیای بیرون و غرق موسیقی بشی تا قلبت از یه آرامش عمیق پر بشه. از نظر من به این میگن نماز! خالی شدن سلولهای روح آدم از عجله، نگرانی، بی حوصلگی و سایر حس هایی که آزارمون میدن و پر شدنشون از حس هایی که دوستشون داریم. واسه همینه که نماز رو باید زیر نور شمع خوند و با بوی عطر شکوفه های یاس تو جانماز و زیر موسیقی و جلوی جانمازت باید یه کاسه آب پر از گلبرگ باشه...
دیدن خدا، یعنی دراومدن از بیحسی و کسالت و چشیدن تموم حسهای دنیا... زنده، عمیق و واقعی... حس کردن اوج زلالی اشک، اوج مهربونی غم، اوج ملاحت شادی، اوج شهامت خشم، اوج کودکی و معصومیت ترس، اوج تنهایی نفرت، اوج حسرت حسادت...
شبت بخیر کوچولوی قشنگم
سه شنبه 3 شهریور ماه سال 1388
نامه ای برای مسعود
سلام مسعود جان، خوبی؟
الان داشتم پست «علی بی غم» تو می خوندم که با خوندن جواب هات به مینا و مریم لبخند به لبم نشست. کلی حس کردم دوستت دارم وقتی برای مینا آرزو کردی شاد و مهربون باشه نه غمگین و مهربون! و زمانی که مریم گفت مگه غم چشه؟ در جوابش سعی کردی خردمندانه و بزرگ منشانه پاسخ بدی چیزهایی هستن که خدا درست کرده اما خودش دوستشون نداره مثل قتل کودکان و تجاوز و غم و اندوه... گفتی اینها فقط واسه این درست شدن که آدمها از دستشون نجات پیدا کنن!
امیدوارم همیشه همینطور شاد و بیخیال بمونی اگر چه یه حسی بهم میگه یک سال دیگه یه سنگ آسمونی به زندگیت خواهد خورد و یخبندان مهیبی بر دنیای شاد و شیرینت حاکم خواهد شد. دلم میخواد یه کم باهات حرف بزنم.
مریم جواب نظر آخرتو نداد اما مهمتر از جواب اون استدلالات به ظاهر منطقیت، اینه که بدونی همه اون استدلالات بدون اینکه خودت بفهمی توسط قلبت و به طور ناخودآگاه به ذهنت دیکته شدن.
آخه تو تحمل انرژی غم و نفرت و خشم رو نداری و برای همین بدون اینکه بفهمی قلبت داره مهربانانه سعی می کنه با فرستادن این استدلالات به ذهنت، بهت مجوز بده تا روتو برگردونی و به این فرارت ادامه بدی. البته تا وقتی که قلبا آمادگی تحمل این انرژیهای نیرومند رو به دست نیاری، با شنیدن حرفهای من، قلبت به طور ناخودآگاه جواب دیگه ای به ذهنت میاره تا حرفهامو رد کنه!
اگه دیدی اینطوره و ذهنت داره در برابر حرفهام مقاومت می کنه، دنباله این نامه رو نخون که یا ذهنت نمی پذیره یا بدتر، اگر زودتر از موعد بپذیره به صورت یه مشت جملات قشنگ می پذیره و از درک قلبی شون طفره میره یا از اون بدتر با تمام وجودش می پذیره و دست از مقاومت در برابر این انرژی ها می کشه و با جاری شدن این انرژی ها در وجودت، بجای تقویت نیروهای درونیت و هماهنگ شدن این نیروهای تازه نفس با نیروهای فعلیت، حسابی بهم میریزه تو رو!
آره، درست متوجه شدی. غم، ترس، نفرت، خشم و هر احساس دیگه ای آفریده شدن تا یه انرژی زلال به قلب آدمها جاری کنن. به مینا گفتی شاد و مهربون باش اما تا حالا از خودت نپرسیدی چرا تصادفا اکثر آدمهای مهربون، غمگینن؟ شاید اگه انقدر از غم فراری نبودی می فهمیدی که مهربونی نسبت به یه فرد، فقط زمانی به وجود میاد که تو تموم وجود اون فرد رو حس کنی همونطور که وجود خودت رو حس می کنی. با تموم احساسات تلخ و زیباش. آخه اگه رنج یه نفر رو حس نکنی، چطور انگیزه قلبیت برای کمک به اون در جهت خلاص شدن از رنجهاش برانگیخته بشه و حسی به نام مهربونی در وجودت به جریان بیفته؟ نمیخوام رفتارهای فعلیت رو بی ارزش کنم و بگم از سر مهربونی نیستن اما فکر کن ببین چرا انگیزه تمام رفتارهای به ظاهر مهربانانه فعلیت، انجام وظیفه ایفای نقش یه آدم خوب و رسیدن به یه تشویق دلگرم کننده اس مثل جبران احساس بدت نسبت به خودت؟
شاید اولش درک نکنی که نفس منجمد دیو غول پیکر غم، اولین گام رسیدن به بزرگترین آرزوی زندگیته. آرزوی عاشق شدن، دوست داشتن آدمها و دوست داشته شدن توسط اونها که همیشه داشتی...
بدون که خدا در غم انگیزترین لحظات اون یخبندان بیشتر از هر جای دیگه مواظبته و دوستت داره. بدون که همه اون آدمهایی که راجع به مسیرت نگرانت خواهند شد و نصیحتت خواهند کرد در حقیقت قلبشون داره به بهانه تو، با خودشون حرف میزنه. و از اون مهمتر بدون تا وقتی که آمادگی کامل مبارزه با دیو غم رو نداشته باشی تنها راه فرار موقت از اون یخبندان، فکر کردن به زیبائیهای زندگی و فرار از دست دیو سرماست.
تا یه کم استراحت کنی و دوباره وقتش برسه که دیو پیدات کنه و به یخبندان برت گردونه. تا اینکه یه روز انقدر نیرومند بشی که از فرار خسته شی و بری به استقبالش و در آغوشش بگیری تا بفهمی سرمای غم مثل قدم زدن زیر بارون شدید می مونه. تنها وقتی که ازش می ترسی، آزارت میده...
نگران هویت من نشو... من وبلاگت رو هک نکردم. من آینده خود توام. مسعود سال 88 که دارم واسه مسعود سال 86 می نویسم. دوستت دارم واسه صداقتت که جواب همه سئوالاتت رو واست پیدا خواهد کرد... :*

سه شنبه 27 مرداد ماه سال 1388
اون مسعود دوست داشتنی من کو؟
سلام، دوست بامعرفت...
بی معرفتی منو ببخش که بیشتر از دو ماهه، حتی برای دیدن نظراتت هم به اینجا سر نزده بودم. و پیچیدگی و بهم ریختگی افکار و پستهای احمقانه مو از آغاز پائیز گذشته هم ببخش که همه شون تلاشی بودن تا بتونم با استفاده دوباره از روشهای تکراری زندگی گذشته ام، دنیای جدیدمو برای خودم آشنا، قابل کنترل و قابل تحمل کنم.
دنیای غیر قابل پیش بینی زندگی واقعی، دنیای غیر قابل تحمل تجربه همه احساسات زنده دنیا... هیچی خطرناکتر از این نیست که بتونی کدهای سازنده دنیاتو ببینی و بفهمی تا حالا داشتی تو یه ماتریکس زیبا زندگی می کردی! :)
بگذریم از این حرفها که مربوط به خودمه. این نامه یه تشکره از تو که نگرانمی. تشکر از محبت و دوست داشتنته که از لابلای اینهمه سر زدن و نظراتت برای راه حل دادنت و برگردوندنم و پند دادن بهم و دعوا کردنت حس می کنم. و تلاشیه برای توضیح دادن اوضاعم تا اگه بتونم، حداقل انقدر بامعرفت باشم که نگرانی تو رو درک کنم و آرومت کنم... :*
یکی از خصوصیات جدیدم اینه که اصلا اهل بحث کردن یا توضیح دادن چیزی نیستم اما تمام زورمو میزنم تا یه توضیحاتی بدم شاید باعث بشه اشتباهی که پیش اومده رو درک کنین و آروم بشین.
به زبون ساده، روحم دزدیده شده و به سرزمین پریان برده شده ولی یادشون رفته بدنم رو هم با خودشون ببرن و اینه که بدنم مونده ویلون و سرگردون توی دنیای آدمها. لرد دانسنی می گفت توی سرزمین پریان زمان تقریبا نمیگذره. کسی حرف نمیزنه. همه توی سکوت میشینن و به اطرافشون زل می زنن و همین براشون کافیه. توی قلبشون زندگی می کنن و همه احساسات دنیا رو حس می کنن. چیزها رو به دو دسته بد و خوب تقسیم نمی کنن. دنیا رو به چند هزار تا کلمه محدود نمی کنن. آخه از هیچی فرار نمی کنن... از غم، تنهایی و ترسهاشون. همه رو تماشا می کنن و همین حس کردنشون براشون اوج زندگیه. تو یه زمان حال کش اومده به درازای ابدیت زندگی می کنن.
درک سرزمین پریان برای آدمها سخته چون آدمها توی مغزشون زندگی می کنن. لای دنیایی ساخته شده از قوانین و بایدها ونبایدهاشون. دنیایی که شبیه آرزوهاشون تزئینش می کنن و با کلمات مورد علاقه شون میسازنش. بجای اینکه کارهایی که دلشون میخواد رو انجام بدن، کارهایی رو که به عنوان وظیفه برای خودشون تعیین کردن، رو انجام میدن. و از اونجایی که نمیتونن یه لحظه سکوت و هیچ کاری نکردن رو تحمل کنن تموم زندگیشون مشغول برنامه ریزین تا بتونن هر لحظه با یه چیزی حواس خودشونو پرت کنن و بعدش که دوباره دنیای واقعی و ترسها و غمهاشون یادشون می افته احساس کسالت می کنن تا موضوع سرگرمی شونو عوض کنن. تعریف هر کار لذتبخشی در این دنیا اینه که اون کار آدمو بیشتر دچار فراموشی و بیخیالی بکنه. حتی موسیقی شون هم با وجود پر سروصدا بودن نمیتونه حواسشونو بیشتر از چند بار گوش دادن پرت کنه و بعد حوصله شونو سر میبره.
مسعود بیست سال به عقب برگشته. به زمانی که آدم درونگرایی بود. زمانی که تقریبا هیچوقت نمی خندید، کمتر با کسی حرف می زد، حتی دلش نمیخواست به سئوالهای دیگرون جواب بده. شاید ساعتها یه گوشه می نشست و به آدمها خیره میشد یا سرشو توی کتاب داستانهاش و کاغذهاش فرو می برد. یه مسعود واقعی که حتی متوجه وجود خیلی از آدمها نمیشد.
اما اینکه این زندگی جدید شادیبخش تره یا نه؟ خوبه یا بد؟ توی سرزمین پریان این سئوال بی معنیه. توی سرزمین پریان کسی از غم فرار نمی کنه که معیار سنجیدن خوبی چیزها میزان احساس شادی نهفته درشون باشه؟ غم هم به خوبی و عمیقی شادیه... اصلا اون شادی همراه با پخی زدن زیر خنده مثل لحظه شنیدن یه جوک خوشمزه تو این دنیا وجود نداره. شاید شبیه ترین و زیباترین حس بهش، یه احساس آرامش ملایم ناشی از درک توامان همه احساساته. مثل رنگ سپید ناشی از ترکیب همه رنگها...
چرا مسعود دیگه دوست داشتنی نیست؟ احتمالا چون قبلا مسعود خدای فرار کردن بود و این، همون خوشبختی و نهایت آرزوی هر آدمیه که داره تو دنیای مغزش زندگی می کنه. ولی مسعود الان توی یه دنیای ناامن و غیرقابل پیش بینی و ترسناکی زندگی میکنه و می ترسوندشون.
آیا مسعود میلی به برگشتن به زندگی گذشته اش داره؟ گو اینکه پاسخ به این سئوال چیزی رو عوض نمی کنه اما پاسخش نه هست.
پاسخ آخرین و شاید ترسناکترین سئوال که بالاخره کی دوره این زندگی غم انگیز تموم میشه و مسعود شاد گذشته برمی گرده؟ احتمالا هیچوقت...
می ترسم که خوشحالت نکرده باشم. دلم نمیخواست غمگینت کنم چرا که میدونم دوست نداری غمگین باشی. خودمم غمگینم. تقریبا اکثر مواقع...
سه شنبه 12 خرداد ماه سال 1388
دعوتی برای سفر به اعماق خویشتن
در آغاز انسان کالبدی بود با نیازهای مادی و محل زندگی احساس عظیم بی شکلی به نام ناخودآگاه...
کالبد انسان در معرض طبیعت و هستی قرار گرفت تا در چرخه تغییر و تحول حیات نقشی به عهده گیرد و همنوا با هارمونی هستی زندگی کند. هستی به نیازهای کالبد انسان نیز همچون نیازهای کالبد سایر موجودات پاسخ داد. گاه نیازهایش را برآورده کرد و گاه از برآورده ساختن نیازهایش سرباز زد.
و این تلنگر دنیای بیرونی احساس عظیم بی شکل درون را شکل داد. احساس عظیم دنیای درون جریان یافت و حالت گرفت و هرگاه در معرض نیازهای کالبدش قرار گرفت میل پدید آمد و هرگاه در برابر بی توجهی هستی قرار گرفت سعی کرد واکنش دهد و نیازهای کالبد را با داشته های دنیای بیرون هارمونی دهد.
و از آنجا که نژاد انسان دارای قدرت تجسم و تخیلی قویتر از سایر نژادهای سیاره زمین بود و می توانست چیزهایی را تصور کند که وجود نداشتند این احساس عظیم بی شکل، سعی در بکارگیری این استعداد نمود و فکر، ذهن و آنچه خودآگاه یا تجسمی از من می نامیم را شکل داد تا به کمکش بیاید چرا که تصورات می توانستند احساس لذت و رنجی را به طوری ناقص شبیه سازی کنند. لذت و رنج کاذب...
هرگاه گرسنه بود، درد گرسنگی را با لذت کاذب تجسم تصویر یک سیب سرخ تسکین دهد. هرگاه از تجربه ای رنج کشید، ترس تجسم تصویر آن تجربه را آفرید تا اخطاری باشد برای آینده و نزدیک نشدن مجدد به آن تجربه. و نظم تکراری هستی در دادن پاسخهای مشابه به رفتارهای مشابه، تصور ترس را در دفعات مختلف روبرویی با تجربه های بد، بایدها و نبایدها را آفرید که قوانین نام گرفتند. تمایل به تکرار تلاش برای به دست آوردن آنچه بدان میل دارد باعث شد تا عبارت "حق من" معنی یابد و احساس سرافکندگی ناشی از شکست های متوالی باعث نیاز به همدردی یک همدم و احساس دوست داشته شدن برای جبران این خلا گردید. و در اوقاتی که انسان همدمی نیافت خود در تجسمات ذهنیش همدم درد خویش گردید و با ایجاد حس مهربانی نسبت به رنجهای خود، "غم" را آفرید. ترس از ترسیدن و هیچ کاری نکردن "خشم" را آفرید تا به انسان شجاعت برخاستن و گذر از ترسها را بدهد و آنچه لازم بود به خشم شعله بدهد "سرزنش خود" بخاطر ضعیف بودن بود و بدینسان ترس های مداوم نیاز به شجاعت مداوم و خشم مداوم و بالتبع سرزش مداوم را آفرید و نیاز به باور همواره ضعیف بودن...
کاربرد تخیلات و تجسم های ذهن بیشتر و بیشتر شدند و استفاده مداوم لذات کاذب، دنیایی از پیچیدگی ها و تناقضات ایجاد کرد. هر تناقض باعث شد که بهره گیری از یک لذت کاذب جلوی برآورده شدن یکی از نیازهای حقیقی کالبد و به دست آوردن لذتی حقیقی را بگیرد. یعنی لذتهای کاذب به جنگ لذتهای حقیقی رفتند. خودآگاه متورم شد بنحوی که بجای کمک به ناخودآگاه، سعی کرد آنرا ببلعد. مثلا در گیرودار توجه به تخیلات و نگرانی های ذهن نسبت به آینده و گذشته، توجه احساس به اکنون آسیب خورد.
یا برای حفظ نشئه ناشی از احساس مهربانی نسبت به من، لازم شد من به بسیاری از حق های خود نرسد و همین منجر به دست کشیدن از تلاش و باور به شکست خورده بودن در زندگی و بدبخت بودن گردید که این خود نیازهای کالبد را بیشتر و بیشتر برآورده نشده باقی گذارد.
یا مثلا کسی که در جوانی رابطه با جنس مخالف را تجربه نکرد، خودش را به افتخار پاکدامنی و گناه بودن عشق دلخوش کرد و سرانجام همین لذت کاذب افتخار پاکدامنی و گناه عشق، باعث جلوی ارتباط واقعی آینده با جنس مخالف را گرفت.
فرار از تناقض بجای آگاهی یافتن به آنها، تناقضات پیچیده تری آفرید. مثلا احساس رنج از شکست خود و باور شکست خوردگی و از سوی دیگر خشم از پیشرفت نکردن سرزنش را شد، با وجود همه بایدها و نبایدها باعث شد که خودآگاه من را از عمل نکردن به قوانین سرزنش کند و خستگی ناشی از سرزنش و میل به رهایی از آن منجر به فرافکنی تقصیر به احساسات گشت که تقصیر احساسات است که من دارم همیشه شکست می خورم. پس دل سپردن به احساسات سد زندگی است و بدین ترتیب خودآگاه علیه ناخودآگاه شورید و ناخودآگاه حاضر شد خود را در مظان اتهام قرار دهد تا انسان از رنج سرزنش مداوم خود خلاص شود و این چرخه ادامه یافته است.
و ناخودآگاه همچنان از خلال علاقه به فیلمهایی با مضمون "مهمترین هدف زندگی انسان و فراتر از همه داشته های عقل، آموختن عشق و احساسات است" و "عشق در نهایت تنها نجات دهنده است" منتظر است تا روزی که فرزندش خودآگاه دست از شورش بردارد و به سویش بازگردد. به کمکش بشتابد و درک کند که هرچه می کند تلقینات مادرش است.
و این احساس بزرگ بی شکل پر از در هم ریختگی همچنان منتظر است تا فرزندش به کمکش آید تا تناقض هایش را به کمک انداختن نور آگاهی بر آنها بگشاید. کاری که این فرزند برای همان خلق شده است. برای یافتن واقعیت درون انسان و تخیل کردن آن...
برای ساختن تخیلی در هارمونی با هستی واقعی درون...
جمعه 30 اسفند ماه سال 1387
دعای سال نو

چیزی به سال نو نمونده... وقت دعا کردنه.

من امسال پای سفره هفت سین دعا می کنم که آدمها اینقدر از جنگ متنفر نباشن و قدر جنگ، این هدیه پروردگار رو بدونن تا چشماشون به هدف خدا از آفرینشش باز بشه و بدینوسیله بتونن ازش نجات پیدا کنن.

دعا می کنم آدمها اینقدر از شکست نترسن که هر دروغی به خودمون و بقیه گفتیم از ترس شکست بود. 

دعا میکنم اینقدر برای عید همدیگه شادی و لبخند آرزو نکنیم. دوست داشتن حسادتها و غصه ها و هر چیز تلخ که تو وجودمونه را برای هم آرزو کنیم که تا وقتی بدیها رو دوست نداشته باشیم هر چقدر ازشون فرار کنیم و سعی کنیم دچارشون نشیم. ازشون خلاص نمیشیم و به لبخند و شادی نمیرسیم.

دعا می کنم آدمها انقدر دانا بشن که بجای دعا برای سلامتی بیمارها، قدر بیماریها رو دریابن و خدا رو بخاطر اینهمه بیماری در جهان شکر کنن. که تنها بدینوسیله هست که از بیماریها رها میشن و از رنجشون نجات پیدا میکنن.

دعا می کنم آدمها انقدر بزرگ بشن تا بتونن منظور خدا رو درک کنن که به هر معتاد به چشم هدیه ای برای اجتماع نگاه کنن نه یه ننگ!

دعا می کنم که رومونو از مرگ برنگردونیم، وقتی مردایی رو میبینیم که انقدر همسرانشونو کتک زدن که همسرانشون بیماری اعصاب گرفتن یا وقتی کسی رو دیدیم که به عشقش خیانت کرده انقدر درکش کنیم و بتونیم بهش حق بدیم که جلوی پر شدن قلبمون از محبتش رو نگیریم، از دروغ، از قتل بچه های بیگناه، از خشم و دعوا و فحش و چاقوکشی، از افسردگی و احساس تنهایی بی پایان، از کارکردن بچه های فقیر کنار خیابون، از جون دادن آدمها از شدت گرسنگی، از احساس ترس و احساس انزجار و هزاران هدیه مقدس پروردگار منزجر نباشیم. دعا می کنم روزی برسه که همه مون نه از سر ناچاری و صبر که از ته قلب، برای حضور همه شون از خدا تشکر کنیم.

روزی که بفهمیم جشن زندگی بدون هر یک از اینها چیزی کم داره! و بفهمیم چیزی که بهشت زندگی رو به جهنم تبدیل می کنه اینها نیستن بلکه ترس و فرار از اینهاست...

دعا می کنم...

سه شنبه 15 بهمن ماه سال 1387
بدون هیچ دلیلی...

ببخش که انقدر طول کشید تا بتونم قلم دست بگیرم و برات نامه بنویسم. الان دیگه تقریبا زخم ترسم بهتر شده و ازش تنها یه رد کمرنگ لابلای خاطره هام مونده... اما بهم یه لطفی کن. لطفا در جواب این نامه نظری ننویس. اگرچه حمله سایه ام به پایان رسیده اما میدونم که باز هم همین نزدیکی هاست و منتظره تا در یه فرصت مناسب بهم حمله کنه.

در تمام طول زندگیم همینطور بوده و هست... در آستانه تمام شکست هام و در لبه تمام موفقیتهام این اون بوده که از اعماق جنگل تاریک و ناشناخته وجودم بیرون خزیده و بهم حمله کرده...

و تموم زندگی من در فرار از اون گذشته... از هیچ آدمی فرار نکردم مگر اینکه اون سایه ترسناک از لابلای وجودش به طرفم حمله کرد و به طرف هیچ آدمی کشیده نشدم مگر به امید اینکه در پناه گرما و امنیت انرژی زندگی بخش روحش، مدتی از دست دشمنم در امان باشم. به قله هیچ موفقیتی نرسیدم مگر به امید اینکه اونجا دستش بهم نرسه و در عمق هیچ پرتگاهی از شکستها و باختن ها پرت نشدم مگر اینکه پیش از اون، لبهای بی رنگش با بوسه ای سرد تمام نشاط زندگیم رو از وجودم مکید.

و بعدش هم قربانی درهم شکسته و نزارشو رو به حال خودش رها کرد تا دوباره ذره ذره انرژی حیات رو از طبیعت جذب کنه و سرحال بیاد تا چاق و پروار شه واسه حمله بعدی... آخه این جانور هیولاوار که غذاش خون زندگیه و در دنیای ارواح زندگی می کنه کارش همینه... و احتمالا الان که پیشم نیست رفته سراغ یه آدم بخت برگشته دیگه...

دیگه خسته شدم از اسارت این مادر بیرحم تموم موفقیتهام و هیولای انتقام گیر و مجازاتگر تموم شکستهام...

اگه می بینی که دیگه مثل قدیمها، چندان عطشی برای دیدن و جارزدن زیبایی های زندگی ندارم، و توی این رویای شیشه ای خودمو قایم نمی کنم، اگه می بینی دیگه نامه هام، قرص مسکن فراموشی غصه های زندگی نیستن، اینه که یه صدایی از اعماق وجودم بهم میگه باید به درونم سفر کنم و برم سراغ این هیولا...

صدایی که نمیدونم از کیه ولی یه حس خیلی قدیمی و عمیقا آشنا مثل بوی چادر مامانم بهم میده. حسی که نمیدونم از کجا بهش اعتماد دارم. دلم واسه همه دوستایی که در  این راه از دست خواهم داد، تنگ میشه... آدمهایی که وقت سفرشون نرسیده و تحمل نشستن پای سختی ها و خوندن سفرنامه های احتمالا پر از غمم رو ندارن. سفر ساده ای نیست. همه اونهایی که افسرده یا دیوونه هستن، کسانین که دل به غصه ها سپردن تا قدم به لونه هیولای درون وجودشون بذارن اما نتونستن از اونجا نجات پیدا کنن و برای همیشه همونجا اسیر شدن.

میدونم در سفر به اعماق جنگل تاریک و ناشناخته ای که درون وجودمه، با یه عالمه رنجهای عمیقی روبرو خواهم شد که سالهاست از لابلای خاطرات تلخم به این جنگل تبعید کرده ام. احساسات تلخی که در اثر نوشیدن مداوم اکسیر فراموشی من، به هیولاهایی عجیب و مخوف تبدیل شدن و خواب آلوده انتظارمو می کشن تا بهشون نزدیک بشم و بتونن از جاشون بلند شن و بهم حمله کنن تا تموم شادی لحظاتمو ببلعن... اما باز هم دلم میخواد باهاشون روبرو بشم و بفهمم بعد از انتقام و خالی کردن خشم عظیم این همه سال تبعید، ازم چی میخوان و میخوان بهم چی بگن؟

شاید اینجوری یه روزی تونستم به اون هیولای اصلی و مادر همه اینها برسم... مادری که انقدر قدیمیه که هنوز نتونستم سردربیارم که از چه خاطره و چه زمانی قدم به زندگیم گذاشته؟ این سفریه که باید برم اما دلم میخواد سفرنامه هامو بنویسم. نمیدونم چرا؟ چون شاید به درد بعضی ها که وقت سفرشون رسیده اما هنوز متوجهش نشدن بخوره.

اما یه نکته مهم... توی این جنگل تاریک فقط به نور دلت میتونی حرکت کنی و وقتی دلت بهت میگه کجا بری و چیکار کنی هیچ پیش بینی ای وجود نداره که لحظه بعد چطور رفتار خواهی کرد؟ مثلا شاید بی هیچ دلیل منطقی، همین پست، آخرین پستم باشه!

متاسفم ولی فقط همین...

چهارشنبه 10 مهر ماه سال 1387
نخستین روز دانشگاه مبارک!

واقعا حیف نیست که روز اول ترم جدید بدون یه اتفاق جالب شروع بشه؟!

بنا شد اسماعیل در نقش یه استاد خشکه مقدس و سخت گیر بجام بره کلاس... وقتی چند لحظه بعد در نقش یه دانشجو رفتم سر کلاس، داشت برای دانشجوهای ترم یک بخت برگشته رشته کامپیوتر در اولین روز ورودشون به دانشگاه میگفت: «خیلی ها میگن بهتر بود من بجای استاد برنامه نویسی، استاد درس معارف اسلامی میشدم چون از نظر من معارف اسلامی خیلی مهمتر از کامپیوتر هستن! سر کلاس من مطلقا جزوه دادن و گرفتن و صحبت بین آقایون و خانومها نیست. آهای شما آقایون! چرا پشت سر خانمها نشستین؟»

پسرهای ترسیده گفتن: «آخه همه صندلیهای کلاس پره استاد!» و اسماعیل کور شده هم که دید راست میگن رو کرد به دخترها و گفت: «پس خواهران لطفا صندلیهاشونو جلوتر بکشن تا فاصله حفظ بشه!» و پس از اطاعت دخترها ادامه داد: «بطور متوسط هر ترم 30% دانشجوهام پاس میشن... اگه خوشتون نمیاد میتونین همین الان برین حذف کنین... ضمنا دو جلسه بیشتر غیبت کردین دیگه نیاین... البته همون دو جلسه رو هم با هماهنگی قبلی و عذر موجه و گرنه 4 نمره ازتون کم می کنم! ده دقیقه دیر رسیدین سر کلاس دیگه نمیخواد بیاین تو... تکلیف همه تونم برای هفته بعد اینه که هر کس یه حدیث بیارین!»

و در تمام این مدت منهم مثل یه دانشجوی مودب، با چهره ای معصومانه بهش زل زده بودم. اسماعیل ادامه داد : «حالا هر کس یه ورق دربیاره تا یه امتحان تعیین سطح بگیرم. وقتی نصف کلاس برگه هاشونو تحویل دادن از بقیه دو نمره کم میشه تا بفهمن باید سریعتر بنویسن!

سئوال اول : تفاوت Thread Programming در زبان C++ و JAVA چیست؟

سئوال دوم : Linux Core چگونه نوشته شده است و چه تفاوتهایی با ویندوز دارد؟

و سئوالاتی از این قبیل که برای دوستان نا آشنا به کامپیوتر بگم که منهم مثل شما جواب این سئوالات رو نمیدونم! :)

بعد اسماعیل از کلاس زد بیرون و به منم اشاره نامحسوسی کرد که باهام کار داره... بیرون کلاس با هم نقشه رو هماهنگ کردیم و وقتی من به بهانه آوردن دیتا پروژکتور بیرون موندم، اون برگشت و همه دانشجوهای پسر رو از جا بلند کرد و ازشون خواست دستهای همدیگه رو بگیرن و حدیثی (که خودش جلوی روی من جعل کرده بود) رو به مناسبت شروع سال تحصیلی دسته جمعی بخونن:

«انا نزکی بالعلم فی الیوم الاخر و ...»

اسماعیل که زد بیرون، رفتم تو... اینبار جلوی کلاس و با لبخند به دانشجوهای هاج و واج گفتم: «شوخی دانشجوهای ترم بالایی تر تونو ببخشین... اونها خواستن به روش خودشون آغاز چهار سال شوخی و شیطنت و امتحان و خاطره رو بهتون تبریک بگن!»

بچه های نرم افزار که بهتشون زده بود اما بچه های IT اگه بدونین چه کفی زدن و وقتی چند دقیقه بعد اسماعیل برای عذرخواهی رسمی برگشت چقدر خندیدن؟!

:)

   1      2      3      4      5      6      7      8      9    >>